در ضمن هنوز فرصت نکرده ام لینک های دوستانم را منتقل کنم که به زودی این کار را می کنم.
امروز سی و هشت ساله شدم.دوست عزیزم مجتبا پورمحسن به شوخی در تقدیم نامه ی کتاب اش برای ام نوشت در ارزوی سیزده سالگی! و من اصلا احساس پیری نمی کنم.برخلاف هم سن و سالانم موهای ام سفید نشده و کچل نشده ام.البته موهای ریشم سفید شده اند ولی چون زیاد اهل ریش گذاشتن نیستم به چشم نمی آید.
کارهای نکرده وجاهای نرفته زیاد دارم.کلا آرزوهای دور و درازی دارم.دوست دارم اولین انسانی باشم که پا به مریخ می گذارد.دوست دارم از فضا زمین دوست داشتنی را ببینم و عکس بگیرم.دوست دارم به تبت بروم و عاشق رشته کوه های هیمالیا هستم و صعود به اورست از آرزوهای من است.
مایلم با کشتی به آمریکا سفر کنم و از آنجا پیاده به سمت کانادا و آبشار نیاگارا بروم.پاریس از شهرهای دوست داشتنی من است.رم،لندن،آمستردام،لیسبون،مادریدوبیروت را دوست دارم ببینم،همانطور که دوست دارم آفریقا را ببینم صعود به کلیمانجارو از دیگر آرزوهای من است.
دیوید گیلمور و لئونارد کوهن از خواننده های محبوب من هستند و چه قدر دوست دارم یک اجرای دوصدایی با گیلمور داشته باشم و برای کوهن آهنگ« تا نهایت عشق مرا به رقص آور» رابا سه تار بزنم و او با آن صدای خسته اش بخواند.
هنوز خیلی از آرزوهای ام را نگفته ام.از جمله اینکه کل بدهی های ام صاف شودو یک دوربین عالی با تمام امکانات و متعلقات اش داشته باشم و رها باشم.با اینکه خیلی زندگی را دوست دارم،خیلی احساس خستگی می کنم.با این که به همه انرژی می دهم و امیدوارشان می کنم،خودم دیگر ناتوان و خسته شده ام و واقعا کم آورده ام.
آیا سیزده ساله خواهم شد؟
******
این آخرین مطلبی است که در این وبلاگ می نویسم و از این به بعد در اینجا خواهم نوشت.سایت جدید را مدیون مجتبای عزیز هستم که یک سال پیش لطف کرد و آن را در اختیار من گذاشت ولی من تا حالا فرصت نکردم از آن استفاده کنم.خوش باشید.
چیزی که از چشم تو افتاد
من نبودم
اشک بی مایه ای بود
که راه فرار نداشت
از پشت میزی بلند شد
که نه رنگ صبحانه ی مفصل را دیده بود
نه جفتی که اشک هایش را
پاک کند
به من نگاه نکن
نماندم که بمانم
اشک های تو دیدنی است
تمساح عزیز!






جسدم را پیچیده اند لای گریه و زاری
به موهایت چنگ می زنی
چنگ می زنم به خاک
نگاهش کن ! نمی تواند بایستد
جسد نه
جسدترم با بینی ام که از کفن زده بیرون
تا بوی موهایت را از باد بگیرد و بوی جسدم را
با لباسهایت تکیه داده ای به درخت
نمی توانم بایستم
کنارت میان گریه و زاری
صدا می برم به خاک
تا نشنوم
درختی با موهای قرمز و چشمان قرمز و لبان قرمز بگوید
نگاهش کن مرده !
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از مجموعه شعر « تانگوی تک نفره » چاپ گروه انتشارات آزاد ایران .دانمارک.




گیلان - ۳۰ کیلومتری زیبا کنار - روستای شهرستان
نشر چشمه کتاب سرزمین هرز الیوت را با ترجمه بهمن شعله ور روانه بازار کتاب کرده است.این کتاب به همراه چهار کوارتت از مشهور ترین آثار الیوت است که علاقه مندان فراوانی در سراسر جهان دارد.
شعله ور که خود از دوستداران الیوت است در ابتدای کتاب مدخل کوتاهی در باره این ترجمه دارد و پس از آوردن ترجمه شعر درباره سرزمین هرز نیز مطلبی نوشته است.همچنین در پایان کتاب یادداشت و توضیحاتی نیز در مورد سرزمین هرز آورده شده است.با هم چند سطر از این ترجمه زیبا را می خوانیم:
آن سومی کیست که همیشه در کنار تو راه می رود؟
آن گاه که می شمرم تنها من و تو با هم هستیم
اما آن زمان که در پیش رویم به جاده ی سفید می نگرم
همیشه یک تن دیگر در کنار تو گام بر می دارد
سبکبال در بالاپوش قهوه ای رنگ و باشلق بر سر
نمی دانم آیا مرد است یا زن
این کتاب در ۷۲ صفحه و با قیمت ۱۵۰۰تومان به فروش می رسد.
چند روز پیش موفق شدم مستند «کارت قرمز» به کارگردانی مهناز افضلی را ببینم،فیلمی تاثیر گذار و تامل برانگیز که قضاوت در مورد آن بسیار سخت است چرا که خود تصویرگر کار سخت قضاوت در پرونده ای پیچیده و دشوار است،پرونده ای که هنوز نکات مبهمی در خود دارد.این فیلم کارت قرمز کارگردان به بازیکنی است که درطول بازی های خود هیچ کارتی از داور نگرفته است و همواره به عنوان اخلاقی ترین بازیکن فوتبال کشور مطرح بود: ناصر محمدخانی، و فیلم ماجرای بررسی پرونده ی قتل لاله سحرخیزان همسر ناصرمحمدخانی است که در این پرونده زنی به نام خدیجه(شهلا)جاهد متهم به قتل است.
آیا شهلا قاتل است؟
کارگردان به این سوال جواب نمی دهدوچنین قصدی هم ندارد.دوربین مهناز افضلی روایتگر صادقی است که قصد دارد بدون پیش داوری و با استفاده از فیلم های خصوصی زندگی شهلا که همسرصیغه ای ناصر محمد خانی بود و گفت و گو با محمد خانی و به تصویر کشیدن جلسه ی دادرسی،مخاطب را در جریان پرونده قرار دهدوداوری را به عهده ی او بگذارد.
خانم افضلی به تعبیر من کار بزرگی انجام داده است و این کار او قدم مثبتی است برای اهدای زندگی به زنی که درست یا نادرست متهم به قتل است.اگر«مشق شب» کیارستمی توانست دید اولیاء و مربیان را باز کند و از بار حجیم تکالیف بیهوده بکاهد،کارت قرمز نیز می تواند این نقش را در برگرداندن زندگی به فرد یا افرادی که تا زمان اجرای حکم هزاران بار در ذهن شان قصاص
می شوند،ایفا کند.
اگر عشق شهلا برای آقای محمدخانی،آنطور که خود در فیلم می گوید،هوس بود،ولی آن چه از رفتار شهلا ،چه در فیلم های خصوصی و چه در جلسات دادرسی استنباط می کنیم،عشق خالص به کسی است که از محضر دادگاه برای اش تقاضای قصاص
می کند.افضلی با حرکت های دوربین روی واکنش های متهمین پرونده لحظات نابی را شکار می کند.تسلط و اعتماد به نفس شهلا در دادگاه و حاضر جوابی اش در برابر قاضی حاکی ازآن است که متهم باور دارد مرتکب هیچ جرمی نشده است و همین زن در جلسات بعدی،وقتی همه ی راه ها را بسته می بیند و دیگر به نجات خود امیدی ندارد،سخت ناتوان و شکننده ظاهر می شود.
آیا شهلا رازی را در دلش دارد که به خاطر عشق برملا نمی کند؟آیا شهلا قاتل است؟اگر هست،نمی توان به او فرصت نفس کشیدن داد و بخشیداش؟
هر چه بیشتر به سریال " مرگ تدریجی یک رویا " نگاه می کنم بیشتر عصبی می شوم.نمیدانم فریدون جیرانی از ساخت این سریال چه منظوری داشته ولی هر چه که بوده اگر می خواست چهره ی روشنفکران ایرانی را خراب کند موفق شده است.معمولا عامه مردم به دیدن زندگی اقشار بالاتر از خودشان علاقه نشان می دهند و کنجکاو هستند ببیند آنها چگونه زندگی می کنند و اصولا سبک زندگی آنان چطور است.
شناخت عوامل تهیه یک فیلم یا سریال از استیل زندگی اقشار مختلف جامعه امری بدیهی است.نمی توانم باور کنم که جیرانی فاقد چنین شناختی است لابد قصدی در کار بوده که اینچنین به قشر روشنفکر حمله می کند.جیرانی در این سریال که اولین تجربه تلویزیونی اش هم هست به سراغ قشر روشنفکر می رود و تصویری مخدوش از آنها به نمایش می گذارد.
مارال عظیمی نویسند ای است که کتابش به موفقیت قابل توجهی می رسد و از طرف یک محفل ادبی خارج از کشور برنده ی جایزه ویژه می شود.از نوع ارتباط و معرفی او می شود فهمیدکه مارال تجاری نویس نیست چرا که اصلا در واقعیت هم برای نویسنده ی اینچنینی لااقل در ایران از این خبرها نیست.پس ما با نویسنده ای روبرو هستیم که روشنفکر است و به حقوق خود کاملا آگاهی دارد و از آنجایی که نویسنده است جامعه و محیطی را که در آن زندگی می کند می شناسد .
آنچه در این سریال از رابطه ی مارال و اطرافیانش می بینیم تصویری به شدت اغراق شده است که نمی تواند واقعیت داشته باشد.چطور می توانیم باور کنیم که این زن روشنفکر است ولی از عاطفه بویی نبرده است آنقدر که نسبت به بچه ی خودش هم بی تفاوت است ؟ چطور باور کنیم این زن انقدر منفعل است که اجازه می دهد دیگران برایش تصمیم بگیرند؟ چرا جیرانی فکر می کند روشنفکران فاقد جهان بینی و بینش هستند و تنها انسانهای مذهبی و مومن هستند که از درک و شعور بالایی برخوردار هستند؟ آیا روشنفکران کسانی هستند که مدام مشغول عیاشی و خوشگذرانی هستند و به دیگر اقشار جامعه مخصوصا اگر مذهبی باشند به دید امل و عقب مانده نگاه می کنند؟ آیا نهاد خانواده تنها در دامان مذهب است که شکل درستی پیدا می کند و روشنفکران کسانی هستند که باعث از هم پاشیدن بنیان خانواده می شوند؟
تصویری که از ساناز خواهر مارال و دوستانش ارایه می شود بیشتر به فاحشه ها می خورد تا روشنفکران. کدام نویسنده زن و روشنفکر ایرانی اینچنین به حیثیت خود بی اعتناست ؟ آقای جیرانی جا دارد که از همه ی روشنفکران ایرانی عذرخواهی کنید. سریال شما انقدر بی هویت است که بازی های خوب دانیال حکیمی و خانم اسکندری و زحمت عوامل سریال تحت الشعاع قرار گرفته است. آقای جیرانی عذر خواهی کنید.
پی نوشت: دوستی در اینجا پیام گذاشته است و درخواست مرا با حکم یعقوب یاد علی عزیز مقایسه کرده است.برای آگاهی این دوست و سایر دوستانی که این مطلب را می خوانند عرض می کنم که روشنفکران در این جامعه بیش از هر زمان دیگری در فشار هستند وقتی همه دارند روشنفکر را می کوبند و طوری وانمود می کنند که تمام نویسندگان و روشنفکران از خارج و خارج نشینان خط می گیرند چرا باید سکوت کنیم و این اتهامات را قبول کنیم و دم نزنیم آنوقت یکی بیاید این خیال واهی را در قالب فیلم هم بسازد به خورد خلق الله بدهد آیا این درست است ؟من با نوشتن این یادداشت قصد مطرح کردن خودم را نداشتم چرا که عقده مطرح شدن ندارم نه اینکه مطرح هستم یا هرچیز دیگر.دلمشغولی من هنر وادبیات است و هیچگاه ادعای منتقد بودن نداشتم این یک اعلام خطر است همین.من هم با توجه به شرایط کاری با تعداد زیادی از این قشر در ارتباط بودم و تعدادی هم از دوستان من هستند همه ما نقاط قوت وضعف داریم و این به قشر خاصی ختم نمی شود.دوستی در اینجا با ادبیات توهین امیز از من خواسته است که خفه شوم و مرا متهم به سانسورچی بودن کرده است.دوستان عزیز اگر باب انتقاد برای همه اقشار باز بود راحت تر می شد حرف زد وقتی همه مقدس شده اند و انتقاد از انان مترادف با دشمنی با دین محسوب می شود تحمل اینکه از یک رسانه دولتی شاهد مسخ روشنفکری باشیم خیلی سخت است کار اقای جیرانی نقد روشنفکری نیست کمی به خود بیاییم.
امروز خبری شنیدم که یکی از آشنایان برایم تعریف کرد و راستش خیلی ناراحت شدم .البته کمی خنده دار هم هست ولی عمق قضیه بسیار جای تاسف دارد.این دوست به من گفت که یکی از آشنایانش را محیط زیست دستگیر کرده است. گفتم جریان چیه؟ گفتش بندهی خدا کشاورزه -داشته شالیزارش را به قول معروف وجین میکرده که از شر علف های هرز خلاص بشود میبیند چند لاکپشت داخل مزرعه هستند انها را میگیرد و برای آنکه از شرشان خلاص شود همه را که هشت تا بوده میکشد.
لبها که نباشند نه می توان گفت دوستت دارم
نه می توان بوسید
نه می شود دانست چه لبان گرمی داری
لبها که نباشند نه می توان به افتخار تو نوشید
و نه می توان آوازی خواند که دوست داشته باشی
نمی شود به کشف دهان تو رسید
و نمی توان به جستجوی آن تو را پیمود .
پاشا مرد نابینایی است که همه ی کارهایش را خودش به تنهایی انجام می دهد.بچه که بودیم از او می ترسیدیم.پاشا همیشه در حال زمزمه کردن و سوت زدن بود و ما معمولا از چیزی که می خواند سر درنمی آوردیم .سالها از آن موقع که می ترسیدیم از کنارش عبور کنیم می گذردولی حالا دوستش داریم .هر وقت کنار پنجره ی اتاقم در حال سیگار کشیدن هستم ( البته شبها ) صدای بلند سوت زدن او را می شنوم که بیشتر ملودی ترانه های قدیمی را می زنداز مادرم شنیدم که او از اول نابینا نبود.وقتی بچه بود مریض شد و داروی اشتباهی باعث شد او بینایی اش را از دست بدهد.وقتی بزرگ شد عاشق دختری شد که او هم نابینا بود ولی خانواده های شان اجازه ندادند به هم برسند.پاشا غم بزرگی در دلش داردو هر شب بایاد عشق قدیمش سر کوچه شان می آیدو ملودی های سوزناک قدیمی را با سوت می زند.این عکس را دو سال پیش گرفتم .از او اجازه گرفتم که عکس بگیرم و او با کمال ادب پذیرفت و من با احترام این پست را به او تقدیم می کنم که دلی سوخته دارد و غم اش را به آ سمان می گوید .
علی الخصوص
زمانی که در فاصله دو شکنجه به خوابم می آیی
قلبم البته تندتر می زند
اما نمی دانم
آیا بدلیل این رویای سبز شکوفان است ؟
یابدلیل شکنجه ای که در انتظار شانه های لرزان ؟
همیشه از خود می پرسم :
چرا لحظاتی را که با تو نبودم با تو نبودم ؟
ودر فاصله دو شکنجه
این پرسش پیوسته در برابرم مثل نگاه مرموزی می ایستد:
آیا زمانی خواهد رسید
که من باز به اختیار خوددر کنار تو باشم
یا در کنار تو نباشم ؟
آنگاه چگونه ممکن است فکر کنم که نخواهم
که حتی لحظه ای در کنار تو نباشم ؟
****
ظل الله -رضا براهنی -۱۳۵۸