


به دنبال دانه می گشت
امروز گرگی که در خیابان ها با چشمانش زنان را می درد
فردا شاید کفتاری که بر جنازه ی دوستی افتاده است
و فرداها اگر چیزی باقی بماند سهم باد خواهد شد
تا به گوشه ای ببرد تا فرداهایی که نیامده اندتصمیم بگیرند
گلی شوم که عاشقی یا کرمی شوم که صیادی
شاید دوباره پرنده ای در آسمانی که دیگر نیست .
گم می شود میان مه بخار و آب
گرمای شرجی از تن اش دور می شود
مرداب کنار او نیزار کنار او
پرنده میان نیزار چه می کند
وفتی که نی زار می زند.
سازم نمی رود به دست دست دست می کند
خوشی بند پاره بود و نا خوش بند بوده ایم
ویرانه دیده ایم
ویران و خوش ندیده ایم
ناخوش به روزگار بی خوشی بی خوشی
ناخوشانه از دست داده ایم
دستم چه بی دست دست نمی دهد دستگیر می کند دست گیر می کند
دستم نمی رسدنمی رسد
دستها گیر می کنند دستها دیر می کنند .
آن سوی خط همیشه کسی نیست
گاهی خط ها خطا می کنند
گاهی خط هاخطا می روند
دیوانه هم خط خود اش را دارد و بیرون خط راه می رود
خط ها و دیوانه ها مثل هم راه نمی روند
دیوانه در خود اش راه می رود
دیوانه ها خط نمی دهند و قدم ها شان شماره ندارد
دیوانه راهی ندارد جز آن که دیوانه باشد
و یک چشم اش دنبال خطی است که گم کرده است
در خیابان که می خوابد نگران چیزی نیست
عاشق نمی شود و عکسی از خود اش ندارد که نشان ات دهد
دیوانه کلید ندارد و پشت هیچ دری نمی ماند
دیوانه یک چیز دیگر است
دیوانه دیگر است .
بودایی بود
یهودی نبود
نابینا بود
و زیر ذرختی در تبت عاشق دختری یهودی شد
مشتی دانه در دست
به انتظار پرنده هایی نشسته بودکه از چین می آمدند
بودایی نبود
یهودی بود
عاشق بود
دختر عاشق جوانی فلسطینی بود
و ترانه ای عربی می خواند که می گفت
سی سال دارد و شصت سال است که می جنگد
بودایی عاشق بود
یهودی عاشق بود
فلسطینی عاشق بود
و پرنده ها نمی دانستند
باد از کدام جهت می وزد
که این همه دلتنگی در خودش دارد.
کدام درخت طاقت این همه غم را دارد
و می داند که پرنده ها نمی آیند.
از دست داده است
دود می شود
و صورت اش انگار با سیگار جور دیگری است
معطل است که بیاید نمی آید
می کشد سیگار نمی آید
با سیگار زجر می کشد
درد می کشد نمی آید
روبرو دیوار
پشت سر دیوار
دود می رود بالا و اطراف اش دیوار می رودبالا
مانده است میان دیوارها و سیگار می کشد
درد می کشد
دود می شود
نمی آید
روبرو دیوار دیوار دیوار
با سیگار زجر می کشد
نمی آید .



اتفاقی بود که در باغ قدم می زدیم ، ناگهان دیدیم ، راست اش ندیدیم ، شنیدیم ،صدای عجیبی در باغ پیچید .
دیدیم ، این بار واقعا دیدیم ، آهویی در باغ ایستاده است ، تکان نمی خورد .هیچ چیز تکان نمی خورد .
ما هم تکان نخوردیم ، مبادا تکان بخورد ، آهو تکان بخورد ،زیبایی اش تکان بخورد ، برود جای دیگری که تکان های زیادی دارد و هیچ چیز ثابت نیست .
ما نمی خواستیم تکان بخورد ، ایستادیم ، تکان نخوردیم ، به تماشای آهو ماندیم .
چون آهو بود ، زیبا بود ، آهو کلمه ای زیبا بود . ما از یاد برده بودیم ، نمی دانستیم چگونه بر زبان بیاوریم ،پس ماندیم ، نگاه اش کردیم تا یاد بگیریم بگوییم آهو و تکان نخوریم ، وقتی زیبایی مقابل ما ایستاده است .
احساس کردم تو را آهو می بینم ، درخت را آهو می بینم ، زمین پر از آهو شده است و هوا بوی آهو می دهد . من که تا به حال آهو ندیده بودم ، همه جا آهو دیدم .
آهو با من حرف زد ، قدم زدیم ، از روی پل گذشتیم ، به خیابان رفتیم ، ماشین ها بوق نمی زدند و همه جا آهو بود .
آهو با من بود ، من با او بودم . آهو نمی ترسید ، می دانست که نگاه اش می کنم ، نگاه اش
می کنند ، اما نمی ترسید .
ما که از یاد برده بودیم آهو چگونه است در کنار آهو بودیم .
اتفاقی بود در باغ قدم می زدیم و دیدیم آهو دارد به ما نگاه می کند .
و دیدم عطر قشنگی به تن ات چسبیده است
و مدام فاصله می اندازی
تا رفتن ات به چشم نیاید
و من پلک نمی زدم
که ببینم تو را و عطر قشنگ ات را
و آوازت را که عطر قشنگی داشت .
در خواب های ام هم نمی دیدم که نباشی
دوست تر داشتم که باشی
ولی رفتی و عطر قشنگ ات به تن ام چسبید ..
فکر می کنم دیگر چه خواهد شد وقتی نباشی؟
آیا همیشه با من خواهد بودعطر قشنگ ات
وقتی این همه بوهای بد به مشام می رسد؟
دیگر چگونه به یاد بیاورم که عطر قشنگی داشتی؟
از کجا آمده بودی
که عطر قشنگی به تن ات چسبیده بود ؟

وسوسه می شوم که بدانم درخت چیست
وقتی در ختی در خواب های ات رشد می کند
و تو شانه های ات را به آن تکیه می دهی
نفس می کشی و می گویی درخت
و من وسوسه می شوم که بدانم درخت چیست
و این ساده نیست که نمی دانم درخت چیست
و می خواهم بدانم درخت در خواب چه شکلی دارد
و شانه های ات با درخت چه می گویند .
وسوسه می شوم درخت بشوم
و نمی دانم درخت چیست و این ساده نیست
اصلا ساده نیست
و تو می خندی که من درخت نمی شوم
وسوسه می شوم
و نمی دانم چرا درخت نمی شوم .








سوز می کند سوز
سوزن در تنم سوز می زند
چشم سوز می زند
سوز سوز می زند
تریاک سوز می زند
عشق سوز می زند
سوز می کند در تنم
تن سوز می کند
بیچاره مرده در خواب سوز می کند
بیچاره زنده
زنده زنده سوز می کند
سوز سوز می کند
سوز از تن اش سوز می زند بیرون
سوز می کند سوز
*******************
با یک رودبار زلزله در خانه چه کنم
وقتی سه تار آرام ام نمی کند.
خواهر به تیغی می نازد که رگ اش را خواهد برید
و دیگر قلبی برای مادر نمانده است که درد بگیرد .
سیگار سیگار سیگار
دود در من راه می رود
من نمی روم
و رفتن از من می رود که برود
راه در من راه می رود
دود در من دود می شود .
تو نیستی که ببینی چه خاکستر سردی شده ام
و دیگر روحی نمانده است که دود شود .
سیگار آخر را از تو می گیرم
که نگاه ام نکردی .
رقص آتش را دوست دارم .زیبا و جذاب و دوست داشتنی .این عکس همیشه مرا به یاد یک روز خاص می اندازد و دوست اش دارم .
و تلخی اش را زمزمه
که چه وقت ها به زندگی می ماند
گاهی تلخ
و سرد که می شود
دیگر نمی خواهی .
دود سیگاری که از کنار چشم های تو عبور می کند
در موهای ات گم می شود
که دانه دانه به سفیدی رسیده اند
و من به قندی نگاه می کنم
که کنار فنجان ات مانده است
و این که می توانستیم حرف بزنیم
شیرین
ولی فصل ها می گذرند
و ما به چای نگاه می کنیم
که هر لحظه سردتر می شود.

وقتی بچه بودم
چیزهای زیادی برای پنهان کردن داشتم
سیگار پدرم را توی جورابم می گذاشتم
و ماتیک مادرم را توی کیفم
و اتاق خانه مان همیشه بوی سیگار می داد
و دیوار کوچه مان پر از خط های قرمز بود
و هنوز هم این خط ها را می بینم
که مانع رفتن ام می شوند
و حتی اجازه ندارم
پنجره ی اتاقم راباز کنم
تا هوای تازه بیاید .
و حالا که بزرگ شده ام
بوسه هایم را پنهانی برای دفترم می نویسم
و پنهانی زجر می کشم
و پنهانی می میرم .






ظاهرا این روزها نگرانی ، تنها دغدغه ای است که می تواند نشان دهد چه قدر به فکر هم دیگر هستیم.غافل از این که ، این لعنتی ، نگرانی ،سودی که ندارد ، هیچ ، باعث آزار هم می شود .
راحت ترین وسیله ، تلفن ، گاهی به کارمان می آید .به کار آن یکی هم می آید؟
نمی دانم .
نگرانی ، اما آن یکی ، که نگران اش هستی ،برای اش مهم نیست.فشار خون ات بالا رفت ، حرص خوردی ،لعنت فرستادی ، مگر می شود؟
نمی شود ، ولی چرا ، می شود.
نگرانی ،.کاری که باید بشود ، می شود.بدون تو ، توهای دیگر.آن یکی ، یا خودش را کشته ،یا تو را به کشتن می دهد.بی خیال دنیا.شماره پشت شماره،جواب نمی دهد.به خودت می گویی ول اش کن.
ولی نمی شود. کاش می شد.کاش می شد.کاش می شد.
گاهی بی خیال بودن خوب است ، گاهی نه .
وقتی همه ی مسیرها به طرف مشترک مورد نظر ختم نمی شود.وقتی خاموش است ،دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است.تف می کنی به دنیا .به خود ات . به رفاقت .
آن یکی چه می کند ؟ نمی دانی .
همان قدر که سعی می کنی راهی پیدا کنی ، همان قدر سعی می کند که راهی نباشد.
که پیدایش نکنی .سوال مسخره ات را نپرسی : خوبی ؟ به تو چه !
به کسی چه مربوط است ؟ عشقم کشیده است که خوب نباشم . مگر فرق می کند ؟
فرق می کند ؟ نه ، نمی کند . ولی چرا فرق دارد .
فکر کن اگرتوانستی شماره ام را بگیر.
***************
نگرانی .ظاهرا . به من چه !
اجازه ندارم خودم باشم ؟ این همه نبودم .بازی کردم . بازی تان دادم .تمام شد . دیگر تمام شد . نمی دانم . شاید تمام نشده است .
حالا هی زنگ بزن . زنگ بزنید . زنگ نمی زنم .
نگران نباشید . من خودم هستم . خودم و دیگر هیچ . اینجای قصه ، تنهایی ی من به خودم
مربوط است . که تنها باشم . که تنها باشید .
تنهایید ؟ به من چه !
زنگ نمی زنم . گند می زنم . به خودم . به تنهایی . به تنهایی گند می زنم . به شما .
به زنگ ها . به شماره ها . ول نمی کنید . نمی روید .
بس است . حرف می زنم . با خودم . با دیوار . با سیگار .
که می سوزد . می سوزم . با سیگار . با دیوار . با عمرم . ول نمی کند .
تنهایی .فکرم ، که با خوداش مسافری دارد . خاطرات ، آغوش ها ، بوسه ها ، رنگ ها .
ول نمی کند . زنگ می زند . زنگ می زنید .








یک سال از زمانی می گذرد که برای چندمین بار
دروغ سیزده بدر را ساخته بودم
یک سال از گره زدن آرزوهای ام
بر ساقه های نازک سبزه ی پژمرده می گذرد.
امسال را نمی دانم
شاید بگویم
آهای مردم !اجازه ؟
ما خیلی خنده مان می گیرد
می شود بی زحمت به این رویای شیرین بگویید
بس کند دیگر.
مردیم از خوشی !
یک جای خالی نبود
توی چشم های ات که پر از فنجان قهوه بود .
خیابان بود ،آدم ، آدم ها
که توی فنجان حرف می زدند
و سیگار های شان توی فنجان خاموش می شد.
جان فنجان در آمد
جان در آمد
توی فنجان کام گرفتی
و چشمان ات هنوز کام می داد .
چشم ، چشم است
وقتی که می بیند
وقتی نمی بیند
چشم ها وظیفه ای دارند
با چشم ها می شود دید
می شود درید
چشم ها پوشیدنی هستند
بعضی با چشم پوشی زنده اند
بعضی با چشم دوزی زنده اند
چشم ، چشمه است ، می شود نوشید
مست از چشم تو، چشم مست است
چشم ،مست است
چشم ،مست است.
تا روح دریایی ات را می شناختم
دریا نوردان جوان گفتند
یک فلسطین سنگ در چشمان ات داری
و من به کوچه پس کوچه های بیروت فکر کردم
و دختری را دیدم
که چشمانی به رنگ خرما داشت
و دل اش را به آسمان داده بود
و مهربانی اش بر کوچه های خاک گرفته می بارید
پس چه می گفتند دریا نوردان جوان ؟
کافه های تمام کشورها به نام تو بودند
و هر مردی که می دیدم داغی در دل داشت
عرب غمگین است
قرص نانی او را بس
که با عشق تو به نیش کشد
و آب دریاها را بنوشد
تو بودی که آواره شدی
من بودم که ویرانه شدم
تو سنگی در دست داشتی
و نمی دانستی کدام عاشق می افتد
و در دهان اش طعم خرما می خشکد.
راست اش هنوز نمی دانم من به میلک رفته ام و خواب دیده ام ویا میلک به خواب ام آمده و مرا به کلی از پا در آورده است.تا همین چند وقت پیش نمی دانستم جایی به این نام وجود دارد ولی حالا دوست دارم شال و کلاه کنم و به آن جا بروم و اصلا هم نمی ترسم که مثل آن دوست عکاس که به البرز کوه رفته و چیزی ندیده ، چیزی نبینم.می دانم که میلک خود اش به سراغ ام می آید و مرا به تپه ای می برد که زرشکی ها سنگ شده اند.
اژدهاکشان یوسف علیخانی را که خواندم به خودم گفتم چه جسارتی دارد او ،و چه بافتی دارد داستان های اش که تو را ول نمی کند.پنهان نمی کنم ، وقتی داستان اول ،" قشقابل " را خواندم جا خوردم.چون زبان داستان عجیب بود و برای ام قابل هضم نبود ، چرا که مدت ها بود چنین داستانی نخوانده بودم.ولی داستان های دیگر را که خواندم تازه خوشم آمد و وقتی تمام شد دوباره از اول خواندم .فضای بومی داستان ها در لفافی از باورهای جادویی پیچیده شده است و با اینکه می دانی محال است چنین اتفاق هایی افتاده باشد ولی طراحی لوکیشن به نوعی است که چیدمان صحنه ها را جذاب می کند .عمدی که در لحن روایت به زبان بومی وجود دارد آزار دهنده نیست وشخصیت ها و باورهای شان به خوبی تصویر شده اند .گاه دیالوگ های درخشانی می بینی که می تواند تا مدت ها زمزمه اش کنی و نمونه های زیادی را می توانم مثال بیاورم ولی این یکی خیلی برای ام جالب بود : " یکی بیامد .یکی برفت .وقتی هم که این آمد تو برفتی .به کدام آمدن و رفتن دل ببندم ." که مربوط به داستان گورچال است .عنوان داستان ها نقش زیادی در کشش خواندن دارد و اسامی خاص که قصه حول محور آن می چرخد در افشای داستان ضد جریان عمل نمی کند و اتفاقا به خوبی تصویر شده اند .داستان نسترنه که نمونه ی جذابی است از آن دسته است .این منطقه به نوعی " چینه چیتا "ی علیخانی است که از دل آن قصه های زیادی بیرون آمده است .بوم نگاری از نوع داستانی اش کاری است که نمونه های محدودی در ادبیات داستانی ما دارد و وقتی از آن حرف می زنیم یاد یکی دو نفر می افتیم که در سالیان دور در این زمینه کار کرده اند: غلام حسین ساعدی یکی از آن ها است .میلک روستایی است که مردم اش با باورها و رنج های شان روزگار می گذرانند و مانند تمام کسانی که به نوعی در گیر زندگی هستند هر یک نقشی از خود به یادگار می گذارند و ما که این داستان ها را می خوانیم مانند میلکی ها هیچ وقت ندیده ایم نورها کی بر می گردند سر جایشان ولی هر سال سیزده بدر روی بام ها خواهیم رفت تا ببینیم حضرتقلی و امام زاده کی می روند شارشید.
برای بیننده ی تلویزیون که قبادی را نمی شناسد یا کمتر می شناسد انتخاب این فیلم ممکن است دافعه داشته باشد.آیا عمدی در کار بوده است که قبادی عزیز همچنان دور از فضای کشورش فیلم بسازد؟از محمد حمیدی مقدم بعید است که چنین انتخابی بکند.خود قبادی در گفتگوی امروز عنوان کرد که همواره از طرف دوستان (بخوانید مسوولان )مورد کم لطفی و بی مهری قرار گرفته است و سینمای درستی را به فیلم های اش ا ختصاص نداده ا ند واین مسئله باعث شد که فیلم های اش دیده نشوند. قبادی گفت من یک فیلم ساز ایرانی هستم و همه ی تلاش ام این بود که به اقوام مختلف بپردازم.
فیلم " لاک پشت ها .... " محصول مشترک ایران و عراق است و در سال ۱۳۸۳ ساخته شده است .قبادی در مورد این فیلم گفت لوکیشن و فضا ی موجود در عراق باعث شد که این فیلم را بسازد و طنز سیاه کودکانه ای در جای جای فیلم بیاورد و جنگ را به سخره بگیرد و نارضایتی خود را از جنگ اعلام کند.فیلمنامه ی اثر لحظه به لحظه نوشته شده و بعد از سقوط صدام و قبل از دستگیر شدن اش ساخته شد.مدیر تصویر برداری شهریار اسدی و موسیقی فیلم ساخته ی حسین علیزاده است.بازیگران فیلم بومی و فضای فیلم هنگام ساخته شدن از حالت مستند اش بیرون آمده بود ولی قبادی با همکاری افراد بومی و کسانی که تجربه ی زندگی در اردوگاه را داشتند به بازسازی لوکیشن پرداخت که بسیار باور پذیر از کار در آمده بود.
حضور قبادی را به فال نیک می گیریم ولی امیدواریم رسانه ی تلویزیون با این زمان پخش همان کار دوستان ! را در حق قبادی نکند .
خبر درگذشت مریم فیروز را که شنیدم به سراغ کتاب خاطرات کیانوری رفتم و تورقی کردم .کتاب بخش های جذابی دارد و خواندن اش خالی از لطف نیست.این کتاب با عنوان " خاطرات نورالدین کیانوری " توسط انتشارات اطلاعات چاپ شده است که چاپ دوم کتاب در سال ۱۳۷۲ منتشر شد و کاری است از موسسه ی تحقیقاتی و انتشاراتی دیدگاه و کل کتاب در قالب مصاحبه تنظیم شده و مصور است و با فهرست اعلام ۶۸۷ صفحه است .
در این کتاب کیانوری از خانواده و نوجوانی وجوانی اش می گوید،از تاسیس حزب توده تا فرار از زندان و آشنایی اش با مریم فیروز و ازدواج با او ،از آغاز نهضت ملی و خروج ازکشور ودوران مهاجرت و بازگشت به ایران می گوید.در طول مطالعه ی کتاب با اسامی زیادی آشنا می شویم که برخی از مشهور ترین چهره های ادب وسیاست محسوب می شوند : صادق هدایت ،بزرگ علوی ، احسان طبری ،داریوش فروهر ،سرهنگ سیامک ،ایرج اسکندری وتعداد دیگری که بهتر است باخواندن کتاب با آنها آشنا بشوید، ولی در این جا می خواهم چند صفحه ازخاطرات مربوط به آشنایی کیانوری با مریم فیروز را بیاورم که وقت زیادی از شما نمی گیرد و بی مناسبت هم نیست.این خاطرات از صفحه ی ۲۰۱ تا ۲۰۴کتاب خاطرات کیانوری انتخاب شده است .
-در اینجا مناسب است که بحث درباره حوادث تاریخی را موقتا کنار بگذاریم و اگر موافق باشید کمی هم به زندگی خصوصی تان بپردازیم.چگونه با خانم فیروز آشنا شدید و ازدواج کردید؟
کیانوری :آشنایی من با مریم بطور خیلی تصادفی و از طریق یک دوست مشترک قدیمی کامبخش بود.کامبخش دوستی داشت به نام مهندس ژیلا.کامبخش ،ژیلا و سیامک سه رفیق جدانشدنی بودند و زمانی حتی سرهایشان را تراشیده و با هم عکس گرفته بودند.
-اسم کوچک مهندس ژیلا چه بود؟
کیانوری :فضل الله .مهندس راه و ساختمان بود.از آن مهندس های قدیمی دانشگاه ندیده .این مهندس ژیلا با کامبخش و اختر آشنایی داشت.در آن زمان یکی از برادران مریم ، که طراح استادیوم آزادی است، در دانشکده معروف معماری پاریس به نام "اکول د بوزار "تحصیل می کرد.او پس از مرگ پدر مریم ، فرمانفرما، به علت جنگ مجبور شد به ایران برگردد.
-نام ایشان چه بود ؟
کیانوری : مهندس عبدالعزیز فرمانفرماییان است که اکنون در پاریس است .در این زمان من خدمت سربازی را می گذرانیدم و ضمنا یک دفتر مشاوره معماری هم داشتم .مهندس ژیلا به دیدن من آمد و گفت که چنین جوانی هست که در پاریس سال دوم دانشکده معماری بوده و به ایران آمده است .بد نیست که با تو آشنا شود وببیند که می تواند در دفتر تو کاری بکند یا نه .عزیز هم به دفتر من آمد وبا هم آشنا شدیم .پس از مدتی یک روز من در دفتر نشسته بودم که در زدند.در را باز کردم و دیدم که یک خانم زیبا پشت در ایستاده است .سلام کردم .در پاسخ گفت که من مریم خواهر عزیز هستم .خواهش می کنم شما به دفترخانه بیایید و امضاء من را تایید کنید .من هم به دفتر خانه ، که درهمان طبقه در آپارتمان مجاور دفتر ما بود ، رفتم و امضاء او را تایید کردم (در آن زمان مریم قصد داشت که برای ساختمان یک خانه وام بانکی بگیرد ).بعد هم خداحافظی کرد و رفت .پس از مدتی عزیز نزد من آمد وگفت که خواهرم می خواهد در باغی که در شمیران دارد یک ساختمان بسازد ، خوب است که شما نقشه این ساختمان را بکشید.بدین ترتیب من به آنجا رفتم و راجع به نقشه صحبت شد .مریم نظراتی داشت که من تاییدکردم وخلاصه نقشه آماده شد.(این خانه هنوزهست ولی به کس دیگری فروخته شده ).بدین ترتیب من معمار مریم شدم .در آن زمان من موتور سیکلتی داشتم و با آن هر روز صبح به محل خدمت سربازیم ، که ساختمان سربازخانه ای در شمال غربی تهران بود ،می رفتم .رئیس نظامی کار ساختمان فوق، سرگرد آزموده بود که بعدها دادستان قصاب ارتش شد.سرگرد آزموده در دانشکده افسری با برادرم محمود همشاگردی بود و در آن وقت به علت همین آشنایی رفتارش با من خیلی دوستانه بود .بجز من ، که سرباز ساده بودم ، دو افسروظیفه دیگر که یکی از آنها مهندس تاراس برادر سرگرد نیو بود در آنجا در سرپرستی ساختمان همکاری می کردند .معماری بود که در بانک کشاورزی کار می کرد و زمانی من برایش نقشه ای کشیده بودم .با او صحبت کردم و قبول کرد که ساختمان را بسازد.البته او خیلی کلاه سر من ومریم گذاشت .خوب ، من هم هنوز تجربه کار عملی با معماران را نداشتم و هر چه او صورت می داد پرداخت می کردم .گاهی اوقات مریم که گواهینامه رانندگی داشت اتومبیل مرسدس برادرش را می گرفت و مرا سوار می کرد و سرساختمان می برد.این آشنایی به دوستی تبدیل شدو گاهی من به اتفاق مریم و دو خواهرش (لیلی و هایده )به گردش می رفتیم .گاهی در فصل برف برای کوهپیمایی به پس قلعه می رفتیم.من هم ورزشکار قوی بودم و به آنها کمک می کردم .بدین ترتیب توافق کردیم و ازدواج کردیم .
- علت طلاق خانم فیروز از شوهر قبلی شان چه بود ؟
کیانوری : شوهر قبلی مریم سرتیپ {حسنعلی }اسفندیاری ، پسر محتشم السلطنه اسفندیاری رئیس مجلس رضا خان ، پیر مرد بود و عروسی آنهابکلی یک ازدواج سیاسی بود.مریم ۱۸ ساله بود که به ازدواج او ،که چهل و چند ساله بود ، در آمد.
-فرمانفرما چرا این را کرد ؟ مگر دخترش را دوست نداشت ؟
کیانوری : خوب ، این کار را کرد .مریم نزد پدرش جایگاه خاصی داشت .دختر خیلی عزیزش بود .مادر مریم از این وضع خیلی درد می کشید.ولی در زمان حیات فرمانفرما مریم جرئت جدا شدن از شوهرش را نداشت هر چند زندگی شان جدا بود .سرتیپ اسفندیاری از افسران بسیار درستکار بود ،ولی وضع مالی اش چندان مناسب نبود.اموال بسیار ناچیزی داشت ،یک باغچه کوچک داشت که مهریه مریم کرده بود و زندگی شان ( حتی خوراک) با پول پدر مریم اداره می شد.بعد از مدتی ،اسفندیاری فرمانده تیپ خراسان شد و در آنجا تب مالت گرفت و مریم واقعا از او پرستاری کرد .بالاخره اوضاع به جایی رسید که دیگر برای مریم قابل تحمل نبود و پس از فوت پدر مریم از هم جدا شدند.مریم مدتی در منزل مادرش و مدتی در آپارتمان هایی که برادرانش در شهر داشتند زندگی کردتا بالاخره تصمیم گرفت که زندگی مستقل داشته باشد و آن خانه را ساخت .طلاق مریم در سال ۱۳۲۲ بود.
-پس فرزندان ایشان از شوهر اول است ؟
کیانوری : بله ، افسانه و افسر ! البته در مسئله طلاق مریم مظفر خیلی کمک کرد .مریم مهرش را بکلی بخشید و همه اثاثیه و وسایل زندگی را ، که متعلق به خودش بود،در خانه شوهرش گذاشت و البته دوران سختی را هم گذرانید.بچه ها نزد اسفندیاری بودند و مریم حق داشت که فقط یک بار آنها را ببیند و این بچه ها علاقه خیلی زیادی به مریم پیدا کرده بودند .
-ظاهرا شما ایشان را به حزب توده جلب کردید ؟
کیانوری : خیر.اصلا دروغ است ! او خودش روی کینه ای که به رضا خان داشت در ابتدا عضو حزب شد.
-معرف ها ی او چه کسانی بودند؟
کیانوری : بنظرم کشاورز و یزدی بودند.در ابتدا که مریم قصد داشت وارد حزب شود
، سلیمان میرزا زنان را نمی پزیرفت و مریم عضو تشکیلات زنان شد و بلافاصله در اولین انتخابات دبیر تشکیلات زنان شد.در آن زمان به زنان وعده داده بودند که بعدها ،اگر قرار شد زنان را به عضویت حزب بپذیریم ، تاریخ عضویت شما را از همان تاریخ عضویت در تشکیلات زنان محاسبه می کنیم که بعدا زیر این قول زدند.در آن موقع زنانی بودند که علاقه داشتند عضو حزب شوندمثل مریم و خانم وزیری.
-ولی شما اورا در حزب بالا کشیدید !
کیانوری : بکلی دروغ است ! مریم زن واقعاشایسته ای بود .او از همان روز اول با یک گذشت فوق العاده ، که برای من قابل تصور نیست ، خدمت کرد.هر چه داشت تکه تکه فروخت و به حزب داد.در دوران زندگی مخفی خرج مرکز حزب را ، که خانه ای بود و در آن فروتن و بهرامی ومریم زندگی می کردند ، تقریبا مریم می داد.تمام کرایه خانه و مخارج را او تامین می کرد.دکتر بهرامی و فروتن مبلغی را از حزب می گرفتند ولی هر دو فقط ماهیانه ۲۰۰ تومان می دادنند،در حالکه کرایه خانه به تنهایی ۴۵۰ تومان بود .در دوره ای که من در زندان بودم و بعد که بیرون آمدم تمام زندگی من را مریم اداره می کرد ، چون من هیچ ثروتی نداشتم.در کنگره دوم حزب هیچ کس مریم را کاندید عضویت در کمیته مر