X
تبلیغات
چشم‌ها

چشم‌ها

روزنوشت‌هاي كوروش رنجبر

امروز سی و هشت ساله شدم و اصلا احساس پیری نمی‌کنم. برخلاف هم سن و سالانم موهای‌ام سفید نشده و کچل نشده‌ام. البته موهای ریشم سفید شده  ولی چون اهل ریش گذاشتن نیستم به چشم نمی‌آید.

کارهای نکرده وجاهای نرفته زیاد دارم.کلا آرزوهای دور و درازی دارم.دوست دارم اولین انسانی باشم که پا به مریخ می گذارد.دوست دارم از فضا زمین دوست داشتنی را ببینم و عکس بگیرم.دوست دارم به تبت بروم و عاشق رشته کوه های هیمالیا هستم و صعود به اورست از آرزوهای من است.

مایلم با کشتی به آمریکا سفر کنم و از آنجا پیاده به سمت کانادا و آبشار نیاگارا بروم.پاریس از شهرهای دوست داشتنی من است.رم،لندن،آمستردام،لیسبون،مادریدوبیروت را دوست دارم ببینم،همانطور که دوست دارم آفریقا را ببینم صعود به کلیمانجارو از دیگر آرزوهای من است.

دیوید گیلمور و لئونارد کوهن از خواننده های محبوب من هستند و چه قدر دوست دارم یک اجرای دوصدایی با گیلمور داشته باشم و برای کوهن آهنگ« تا نهایت عشق مرا به رقص آور» رابا سه تار بزنم و او با آن صدای خسته اش بخواند.

هنوز خیلی از آرزوهای‌ام را نگفته ام. از جمله اینکه کل بدهی های‌ام صاف شودو یک دوربین عالی با تمام امکانات و متعلقات اش داشته باشم و رها باشم.با اینکه خیلی زندگی را دوست دارم، خیلی احساس خستگی می‌‌کنم. با این که به همه انرژی می دهم و امیدوارشان می کنم، خودم دیگر ناتوان  و خسته شده‌ام و واقعا کم آورده‌ام.

آیا سیزده ساله خواهم شد؟

 


+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 13:52  توسط کوروش رنجبر  | 

چیزی که از چشم تو افتاد

من نبودم

اشک بی مایه ای بود

که راه فرار نداشت

از پشت میزی بلند شد

که نه رنگ صبحانه ی مفصل را دیده بود

نه جفتی که اشک هایش را

پاک کند

به من نگاه نکن

نماندم که بمانم

اشک های تو دیدنی است

تمساح عزیز!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 13:28  توسط کوروش رنجبر  | 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 17:32  توسط کوروش رنجبر  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 12:12  توسط کوروش رنجبر  | 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 21:0  توسط کوروش رنجبر  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 19:4  توسط کوروش رنجبر  | 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 21:23  توسط کوروش رنجبر  | 

 

گیلان - ۳۰ کیلومتری زیبا کنار - روستای شهرستان

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 11:59  توسط کوروش رنجبر  | 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 13:16  توسط کوروش رنجبر  | 

نشر چشمه کتاب سرزمین هرز الیوت را با ترجمه بهمن شعله ور روانه بازار کتاب کرده است.این کتاب  به همراه چهار کوارتت از مشهور ترین آثار الیوت است که علاقه مندان فراوانی در سراسر جهان دارد.

شعله ور که خود از دوستداران الیوت است در ابتدای کتاب مدخل کوتاهی در باره این ترجمه دارد و پس از آوردن ترجمه شعر درباره سرزمین هرز نیز مطلبی نوشته است.همچنین در پایان کتاب یادداشت و توضیحاتی نیز در مورد سرزمین هرز آورده شده است.با هم چند سطر از این ترجمه زیبا را می خوانیم:

آن سومی کیست که همیشه در کنار تو راه می رود؟

آن گاه که می شمرم تنها من و تو با هم هستیم

اما آن زمان که در پیش رویم به جاده ی سفید می نگرم

همیشه یک تن دیگر در کنار تو گام بر می دارد

سبکبال در بالاپوش قهوه ای رنگ و باشلق بر سر

نمی دانم آیا مرد است یا زن

 

این کتاب در ۷۲ صفحه و با قیمت ۱۵۰۰تومان به فروش می رسد. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 21:56  توسط کوروش رنجبر  | 

چند روز پیش موفق شدم مستند «کارت قرمز» به کارگردانی مهناز افضلی را ببینم،فیلمی تاثیر گذار و تامل برانگیز که قضاوت در مورد آن بسیار سخت است چرا که خود تصویرگر کار سخت قضاوت در پرونده ای پیچیده و دشوار است،پرونده ای که هنوز نکات مبهمی در خود دارد.این فیلم کارت قرمز کارگردان به بازیکنی است که درطول بازی های خود هیچ کارتی از داور نگرفته است و همواره به عنوان اخلاقی ترین بازیکن فوتبال کشور مطرح بود: ناصر محمدخانی، و فیلم ماجرای بررسی پرونده ی قتل لاله سحرخیزان همسر ناصرمحمدخانی است که در این پرونده زنی به نام خدیجه(شهلا)جاهد متهم به قتل است.

آیا شهلا قاتل است؟

کارگردان به این سوال جواب نمی دهدوچنین قصدی هم ندارد.دوربین مهناز افضلی روایتگر صادقی است که قصد دارد بدون پیش داوری و با استفاده از فیلم های خصوصی زندگی شهلا که همسرصیغه ای ناصر محمد خانی بود و گفت و گو با محمد خانی و به تصویر کشیدن جلسه ی دادرسی،مخاطب را در جریان پرونده قرار دهدوداوری را به عهده ی او بگذارد.

خانم افضلی به تعبیر من کار بزرگی انجام داده است و این کار او قدم مثبتی است برای اهدای زندگی به زنی که درست یا نادرست متهم به قتل است.اگر«مشق شب» کیارستمی توانست دید اولیاء و مربیان را باز کند و از بار حجیم تکالیف بیهوده بکاهد،کارت قرمز نیز می تواند این نقش را در برگرداندن زندگی به فرد یا افرادی که تا زمان اجرای حکم هزاران بار در ذهن شان قصاص

می شوند،ایفا کند.

اگر عشق شهلا برای آقای محمدخانی،آنطور که خود در فیلم می گوید،هوس بود،ولی آن چه از رفتار شهلا ،چه در فیلم های خصوصی و چه در جلسات دادرسی استنباط می کنیم،عشق خالص به کسی است که از محضر دادگاه برای اش تقاضای قصاص

می کند.افضلی با حرکت های دوربین روی واکنش های متهمین پرونده لحظات نابی را شکار می کند.تسلط و اعتماد به نفس شهلا در دادگاه و حاضر جوابی اش در برابر قاضی حاکی ازآن است که متهم باور دارد مرتکب هیچ جرمی نشده است و همین زن در جلسات بعدی،وقتی همه ی راه ها را بسته می بیند و دیگر به نجات خود امیدی ندارد،سخت ناتوان و شکننده ظاهر می شود.

آیا شهلا رازی را در دلش دارد که به خاطر عشق برملا نمی کند؟آیا شهلا قاتل است؟اگر هست،نمی توان به او فرصت نفس کشیدن داد و بخشیداش؟

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 13:12  توسط کوروش رنجبر  | 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 21:52  توسط کوروش رنجبر  | 

 
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 20:36  توسط کوروش رنجبر  | 

 

 

هر چه بیشتر به سریال " مرگ تدریجی یک رویا " نگاه می کنم بیشتر عصبی می شوم.نمیدانم فریدون جیرانی از ساخت این سریال چه منظوری داشته ولی هر چه که بوده اگر می خواست چهره ی روشنفکران ایرانی را خراب کند موفق شده است.معمولا عامه مردم به دیدن زندگی اقشار بالاتر از خودشان علاقه نشان می دهند و کنجکاو هستند ببیند آنها چگونه زندگی می کنند و اصولا سبک زندگی آنان چطور است.

شناخت عوامل تهیه یک فیلم یا سریال از استیل زندگی اقشار مختلف جامعه امری بدیهی است.نمی توانم باور کنم که جیرانی فاقد چنین شناختی است لابد قصدی در کار بوده که اینچنین به قشر روشنفکر حمله می کند.جیرانی در این سریال که اولین تجربه تلویزیونی اش هم هست به سراغ قشر روشنفکر می رود و تصویری مخدوش از آنها به نمایش می گذارد.

مارال عظیمی نویسند ای است که کتابش به موفقیت قابل توجهی می رسد و از طرف یک محفل ادبی خارج از کشور برنده ی جایزه ویژه می شود.از نوع ارتباط و معرفی او می شود فهمیدکه مارال تجاری نویس نیست چرا که اصلا در واقعیت هم برای نویسنده ی اینچنینی لااقل در ایران از این خبرها نیست.پس ما با نویسنده ای روبرو هستیم که روشنفکر است و به حقوق خود کاملا آگاهی دارد و از آنجایی که نویسنده است جامعه و محیطی را که در آن زندگی می کند می شناسد .

آنچه در این سریال از رابطه ی مارال و اطرافیانش می بینیم تصویری به شدت اغراق شده است که نمی تواند واقعیت داشته باشد.چطور می توانیم باور کنیم که این زن روشنفکر است ولی از عاطفه بویی نبرده است آنقدر که نسبت به بچه ی خودش هم بی تفاوت است ؟ چطور باور کنیم این زن انقدر منفعل است که اجازه می دهد دیگران برایش تصمیم بگیرند؟ چرا جیرانی فکر می کند روشنفکران فاقد جهان بینی  و بینش هستند و تنها انسانهای مذهبی و مومن هستند که از درک و شعور بالایی برخوردار هستند؟ آیا روشنفکران کسانی هستند که مدام مشغول عیاشی و خوشگذرانی هستند و به دیگر اقشار جامعه مخصوصا اگر مذهبی باشند به دید امل و عقب مانده نگاه می کنند؟ آیا نهاد خانواده تنها در دامان مذهب است که شکل درستی پیدا می کند و روشنفکران کسانی هستند که باعث از هم پاشیدن بنیان خانواده می شوند؟

تصویری که از ساناز خواهر مارال و دوستانش ارایه می شود بیشتر به فاحشه ها می خورد تا روشنفکران. کدام نویسنده زن و روشنفکر ایرانی اینچنین به حیثیت خود بی اعتناست ؟ آقای جیرانی جا دارد که از همه ی روشنفکران ایرانی عذرخواهی کنید. سریال شما انقدر بی هویت است که بازی های خوب دانیال حکیمی و خانم اسکندری و زحمت عوامل سریال تحت الشعاع قرار گرفته است. آقای جیرانی عذر خواهی کنید.

 

 

پی نوشت: دوستی در اینجا پیام گذاشته است و درخواست مرا با حکم یعقوب یاد علی عزیز مقایسه کرده است.برای آگاهی این دوست و سایر دوستانی که این مطلب را می خوانند عرض می کنم که روشنفکران در این جامعه بیش  از هر زمان دیگری در فشار هستند وقتی همه دارند روشنفکر را می کوبند و طوری وانمود می کنند که تمام نویسندگان و روشنفکران از خارج و خارج نشینان خط می گیرند چرا باید سکوت کنیم و این اتهامات را قبول کنیم و دم نزنیم آنوقت یکی بیاید این خیال واهی را در قالب فیلم هم بسازد به خورد خلق الله بدهد آیا این درست است ؟من با نوشتن این یادداشت قصد مطرح کردن خودم را نداشتم چرا که عقده مطرح شدن ندارم نه اینکه مطرح هستم یا هرچیز دیگر.دلمشغولی من هنر وادبیات است و هیچگاه ادعای منتقد بودن نداشتم این یک اعلام خطر است همین.من هم با توجه به شرایط کاری با تعداد زیادی از این قشر در ارتباط بودم و تعدادی هم از دوستان من هستند همه ما نقاط قوت وضعف داریم و این به قشر خاصی ختم نمی شود.دوستی در اینجا با ادبیات توهین امیز از من خواسته است که خفه شوم و مرا متهم به سانسورچی بودن کرده است.دوستان عزیز اگر باب انتقاد برای همه اقشار باز بود راحت تر می شد حرف زد وقتی همه مقدس شده اند و انتقاد از انان مترادف با دشمنی با دین محسوب می شود تحمل اینکه از یک رسانه دولتی شاهد مسخ روشنفکری باشیم خیلی سخت است کار اقای جیرانی نقد روشنفکری نیست کمی به خود بیاییم.

*

*

*

در ضمن می توانید نقد مجتبا پورمحسن را درباره این سریال اینجا بخوانید.

همجنین یکی از خوانندگان لطف کردند و این نوشته را در مجله الکترونیکی فروغ  معرفی کردند که از ایشان تشکر می کنم. 

نگاه انتقادی بهمن احمدزاده هم در مورد این سریال خواندنی است.

وبلاگ یه بشقاب اسپاگتی  هم مطلبی در مورد این سریال دارد که بد نیست بخوانید هر چند با بخشی از نظر ایشان آنجا که در مورد روشنفکران تبعید شده می نویسند موافق نیستم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 23:26  توسط کوروش رنجبر  | 

امروز خبری شنیدم که یکی از آشنایان برایم تعریف کرد و راستش خیلی ناراحت شدم .البته کمی خنده دار هم هست ولی عمق قضیه بسیار جای تاسف دارد.این دوست به من گفت که یکی از آشنایانش را محیط زیست دستگیر کرده است. گفتم جریان چیه؟ گفتش بنده‌ی خدا کشاورزه -داشته شالیزارش را به قول معروف وجین می‌کرده که از شر علف های هرز خلاص بشود می‌بیند چند لاک‌پشت داخل مزرعه هستند انها را می‌گیرد و برای آنکه  از شرشان خلاص شود همه را که هشت تا بوده می‌کشد.

یکی از محلی ها که ظاهرا با طرف لج هم بوده جریان را به محیط زیست گزارش می‌دهد و باقی ماجرا که گفتم.در دادگاه برای مرد خاطی از قرار هر لاک پشت پنجاه هزار تومان جریمه صادر می شود. حال سوال این است که چه کسی مقصر است؟آن کشاورز که همه ی در آمدش از فروش برنج است و تا به حاصل نشستن آن باید با هزار و یک بلای طبیعی و غیر طبیعی که یکی همین لاک پشت است بجنگد ؟یا دولت محترم و سازمانهای زیر مجموعه اش که یکی همین سازمان محیط زیست است ؟برای اطلاع دوستانی که این مطلب را می خوانند می گویم که لاک‌پشت‌ها دشمن ساقه های برنج هستند و آن کشاورز بیچاره برای دفاع از محصولش که شب و روز برایش زحمت می کشیددست به این کار زد چون واقعا نمی دانست که گونه ی لاک پشتهای خزری و بسیاری دیگر رو به انقراض است و به ذهنش هم خطور نکرده بود که می توان لاک پشت را گرفت و فروخت.چرا که اجدادش هم از این کارها نکرده بودند.او فقط به فکر نان شبش بود که از همین راه یعنی کشت برنج به دست می آیدو حالا آقای محیط زیست ! بهتر نیست به جای جریمه ی این کشاورز بیچاره فرهنگ سازی کنیدو به او یاد بدهید در این مواقع چه کار بکند ؟اگرلاک پشت در خطر انقراض است چرا به او و دیگر رو ستاییان یاد نمی دهید که از این گونه مراقبت کنند و با تحویل آن به محیط زیست جایزه هم بگیرند .هر چند وجود این جانوران در هر منطقه به اکوسیستم آنجا کمک می کند و لی حتما راه یا راه هایی هم هست که نه کشاورز ضرر کند ونه به محیط زیست آسیبی برسد.شما اینطور فکر نمی کنید ؟راستی تکلیف کسانی که همین حالا دارند با لاک پشت ها تجارت می کنندچیست ؟حتما انواع زیر سیگاری و جای طلا و جواهر را دیده اید که با لاک این حیوان بیچاره ساخته می شود.از این ها گذشته اگر سری به جاده های اطراف مزارع شالی کاری بزنیدحتما در کف آسفالت لاشه ی له شده ی تعدادی از آنها را خواهید دید.این مسئله پیش از هر چیز به فرهنگ سازی نیاز دارد که از همین حالا هم می توانید شروع کنید.
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 16:1  توسط کوروش رنجبر  | 

لبها که نباشند نه می توان گفت دوستت دارم

نه می توان بوسید

نه می شود دانست چه لبان گرمی داری

لبها که نباشند نه می توان  به افتخار تو نوشید

و نه می توان آوازی خواند که دوست داشته باشی

نمی شود به کشف دهان تو رسید

و نمی توان به جستجوی آن تو را پیمود .

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 1:2  توسط کوروش رنجبر  | 

پاشا مرد نابینایی است که همه ی کارهایش را خودش به تنهایی انجام می دهد.بچه که بودیم از او می ترسیدیم.پاشا همیشه در حال زمزمه کردن و سوت زدن بود و ما معمولا از چیزی که می خواند سر درنمی آوردیم .سالها از آن موقع که می ترسیدیم از کنارش عبور کنیم می گذردولی حالا دوستش داریم .هر وقت کنار پنجره ی اتاقم در حال سیگار کشیدن هستم ( البته شبها ) صدای بلند سوت زدن او را می شنوم که بیشتر ملودی ترانه های قدیمی را می زنداز مادرم شنیدم که او از اول نابینا نبود.وقتی بچه بود مریض شد و داروی اشتباهی باعث شد او بینایی اش را از دست بدهد.وقتی بزرگ شد عاشق دختری شد که او هم نابینا بود ولی خانواده های شان اجازه ندادند به هم برسند.پاشا غم بزرگی در دلش داردو هر شب بایاد عشق قدیمش سر کوچه شان می آیدو ملودی های سوزناک قدیمی را با سوت می زند.این عکس را دو سال پیش گرفتم .از او اجازه گرفتم که عکس بگیرم و او با کمال ادب پذیرفت و من با احترام این پست را به او تقدیم می کنم که دلی سوخته دارد و غم اش را به آ سمان می گوید .

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 22:9  توسط کوروش رنجبر  | 

تو چه دوست داشتنی هستی ای زن !

علی الخصوص

زمانی که در فاصله دو شکنجه به خوابم می آیی

قلبم البته تندتر می زند

اما نمی دانم

آیا بدلیل این رویای سبز شکوفان است ؟

یابدلیل شکنجه ای که در انتظار شانه های لرزان ؟

همیشه از خود می پرسم :

چرا لحظاتی را که با تو نبودم   با تو نبودم ؟

ودر فاصله دو شکنجه

این پرسش پیوسته در برابرم مثل نگاه مرموزی می ایستد:

آیا زمانی خواهد رسید

که من باز به اختیار خوددر کنار تو باشم

یا در کنار تو نباشم ؟

آنگاه چگونه ممکن است فکر کنم که نخواهم

که حتی لحظه ای در کنار تو نباشم ؟

 

****

ظل الله -رضا براهنی -۱۳۵۸

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 2:6  توسط کوروش رنجبر  | 

۱- کتاب ها و روسپی ها را می توان به بستر برد .

۲-کتاب ها و روسپی ها زمان را در هم می بافندبر شب مانند روز و بر روز مانند شب حکم می کنند .

۳-نه کتاب ها برای دقیقه ها ارزش قائلند و نه روسپی ها. اما آشنایی نزدیک تر با آنها نشان می دهد در واقع چه قدر عجولند.  همین که توجه مان به آنها معطوف شود شروع به شمردن دقیقه هامی کنند .

۴-کتاب ها و روسپی ها همواره در عشقی ناکامیاب نسبت به یکدیگر به سر برده اند .

۵-کتاب ها و روسپی ها هر دو مردان ویژه ی خود را دارند .مردانی که از طریق آن ها گذران روزگار می کنند و عذابشان می دهند .در این زمینه مردان ویژه ی کتابها منتقدانند .

۶-کتاب ها و روسپی ها در موسسه ی عمومی جای دارند -مشتری هر دو دانشجویانند .

۷-کتاب ها و روسپی ها -به ندرت کسی که تصاحبشان می کند  شاهد مرگ شان می شود .پیش از آنکه عمرشان سر رسد گم و گور می شوند .

۸-کتاب ها و روسپی ها خیلی علاقه دارند توضیح دهند چگونه به این روز و حال افتاده اند : واز گفتن هیچ دروغی فرو گذار نمی کنند . در واقع اغلب سیر و چگونگی ماجرا را متوجه نشده اند -سالها دنبال دل شان رفته اند وروزی بدنی فربه در همان نقطه ای برای خود فروشی می ایستد که صرفا برای آموختن درس زندگی توقفی داشته است .

۹-کتاب ها و روسپی ها وقتی نمایش می دهند دوست دارند پشت کنند .

۱۰-کتاب ها و روسپی ها زاد و رودشان زیاد است .

۱۱-کتاب ها و روسپی ها - راهبه ی پیر -روسپی جوان -.چه قدر کتاب هست که زمانی بدنام بود و اکنون راهنمای جوانان است .

۱۲-کتاب ها و روسپی ها دعوا مرافعه هایشان را جلو چشم همه می کنند .

۱۳-کتاب ها و روسپی ها -پانویس های یکی اسکناس های دیگری در جوراب های بلندش است .

******

خیابان یکطرفه اثر والتر بنیامین ترجمه ی حمید فرازنده .نشر مرکز 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 22:44  توسط کوروش رنجبر  | 

 از معدود نقاشان خوب کشور ما که دارای سبک منحصر به فرد و خاصی است و در طی همه ی این سالها کوشیده است تا نگاهش را در فرم و اسلوب کارش گسترش دهد حسین محجوبی است .

محجوبی در سال ۱۳۰۹ در لاهیجان متولد شد و دوران کودکی و نوجوانی خود را در این شهر رویایی و زیبا گذراند .در سال ۱۳۲۹ به لطف زنده یاد دکتر مجتهدی برای ادامه تحصیل به دبیرستان البرز تهران رفت و در سال ۱۳۳۸ از دانشکده ی هنرهای زیبا ی دانشگاه تهران فارغ التحصیل شد .

پس از آن سالها علاوه بر نقاشی و نقاشی خط در عرصه ی معماری و پارک سازی و فضای سبز فعالیت داشته و  ده ها نمایشگاه انفرادی و گروهی در ایران و کشورهای مختلفبرپا داشته است .طراحی فضای سبز پارک ساعی و لاله و همچنین برخی از فضا های سبز اصفهان نیز از حسین محجوبی است .

فضای سر سبز شمال برای محجوبی جزو خاطرات فراموش نشدنی است

و این فضا چنان بر ذهن و روح او تاثیر گذار بود که بخش اعظم کارهایش را به این فضا اختصاص داده است .اما آنچه کار او را از دیگر نقاشان طبیعت متمایز می کند نمادهای ذهنی نقاش است که نقاشی او را به تعبیر جواد مجابی تبدیل به نقاشی ناب می سازد .مجابی در مورد نقاشی های محجوبی زمانی گفته بود : آنچه در آغاز وجه ی همت نقاش در بازآفریدن طبیعت بیرونی بود به مرور به آفریدن بهشتی ذهنی می انجامد که تجسم آن جز با خط و رنگی چنین غنی و غنایی میسر نمی شده است .

محجوبی  نقاشی است که به طور بداهه تصویرهای ذهنی خود را از طبیعت به روی بوم منتقل می سازد و در این شیوه معلوم است که نقاش به بازنمایی صرف از طبیعت نمی پردازد.با مروری بر برخی از تابلوهای محجوبی به این نکته پی می بریم که نماهای نزدیک از خانه ها و درختان کم کم تبدیل به نماهایی در پس زمینه ی تابلو می شود .او عاشق طبیعت است

و طبیعتی که محجوبی برای ما خلق می کند همان بهشتی است که بشر به دنبال آن است .اسبان آزاد و رها و به رنگهای سرخ و سفید بازتاب اندیشه های پاک نقاش است که جز به رهایی نمی اندیشد .

آنچه به وضوح در تابلوهای محجوبی به چشم می آید غیاب انسان است و این غیاب نه به خاطر آن است که حضور انسان نادیده گرفته می شود بلکه دعوت انسان به سوی طبیعت است  و القای آرامش به او و حرکت اسبهای سفید در لابلای درختان این حس را در انسان به وجود می آورد که باید بجنبد و حرکت کند .

محجوبی نقاشی است که خصوصیات بومی شمال را به خوبی می شناسد و قصد دارد تا با اندیشه ای نو آن را جهانی سازد  و برای همین است که در جای جای جهان از کارهای او استقبال می شود .به اعتقاد برخی از نقاشان محجوبی کسی است که در نقاشی هایش عرفان موج می زند و او با کارهایش به طرف نوع خاصی از مینیاتور پیش رفته است اینکه تا چه حد این حرف درست است به عهده ی کارشناسان است ولی بد نیست این چند سطر را از نقد " ریچارد متز " که در زمان برپایی نمایشگاه محجوبی در سوئد نگاشته است  بخوانیم :

روش محجوبی در جلوه گری طبیعت تاحدی ما را به یاد روش قدیمی که از منابع مذهبی سرچشمه می گرفته می اندازد و دور از محیط طبیعی و سرد فعلی - زندگی محجوبی طریقه مطبوع و دلپذیری است برای زندگی در روی زمین .

تمام کسانی که درباره ی محجوبی و کارهایش نوشته اند اتفاق نظر دارند که او نقاشی نیست که تقلیدی کورکورانه از طبیعت داشته باشد وزبان کارهایش پیچیده نیست .او دوست ندارد تماشاگر را گیج کند و صمیمی و بی تکلف با تماشاگرانش روبرو می شود .محجوبی ستایشگر طبیعت است و هیچ کس مثل او نتوانسته است تا این اندازه به زادگاهش وفادار بماند .

نقاشی های او ترکیبی  از درخت و اسب و خانه های روستایی است و این ترکیب چنان استادانه در کنار هم قرار گرفته اند که نیازی به توضح ندارد و از نظر برخی منتقدان خارجی بیننده ای که هیچ آشنایی با نقاشی ایرانی ندارد خیلی راحت با کارهای او کنار می اید .به قول جواد مجابی " ویزگی کار او این است که فریب مکتبها و نامها را نخورده سر در کار خویش است و به دنیای کوچک خود فروتنانه بسنده کرده است .مدیون خویش است نه شریک دیگران .اگر شتاب و گونه گونی در کارش نیست اما در قلمرو ی کوچک خویش نگران و متفکر ایستاده است و این درنگ و تفکر چه بسا که او را ایستا می نمایاند ".

کارهای محجوبی بی تاثیر از نقاشان امپرسیونیست نیست با این تفاوت که محجوبی تنها به ثبت عینی لحطات زندگی نمی پردازد بلکه به ثبت ذهنی روزمره های زندگی و طبیعت نیز علاقه نشان می دهد و این همان خاصیت شرقی هنرمند ایرانی است که رویکردهای متفاوتی نسبت به دنیای اطرافش دارد .

درختان به تصویر آمده در تابلوهای محجوبی از نوع تبریزی است و بلند وکشیده تابلو را در اختیار گرفته است  و این درختان چنان آرام و بی حرکت هستند که گویی انتظار طوفان مهیبی را می کشند و اسبان سفیدی که لابه لای درختان مشغول مغازله و دویدن هستند فقط انسان را به یاد شما می اندازند .و حالا می توانیم با افتخار بگوییم که کرانه های دریا ی خزر نقاشی را در دامان خود پرورش داده است که ستایشگر طبیعت و معماری  روستایی آن با بام های قرمز است و اگرچه بیننده ی خارجی نمی تواند نامی برای آن بگذارد ولی می داند که این بهشت متعلق به ایران است و نقاشی که آن را به تصویر کشیده است خواسته است آرامشی را به تصویر بکشد که اندیشه ی ایرانی خواهان آن است .

در نقاشی های محجوبی احساس دلتنگی نمی کنید و در میان رنگهای شاد آن نفس می کشید : سبز آبی گونه -قرمز نارنجی گونه - نارنجی طلایی .محجوبی شاعر رنگ است .رنگی که طبیعت شمال می سازد  و او با تلفیق رنگها نوعی خاص از درخشندگی  را به بیننده اش هدیه می دهد و اورا با نگاهش نوازش می کند .

این عشق وصف ناپذیر به طبیعت بعد از این همه سال هنوز در روح و جان این نقاش جریان دارد و هر بار از لابه لای درختان اسبان سفیدی را می بینیم که جفت جفت یا گله وار سر به دنبال همدیگر گذاشته اند و هوا گاه صاف و درخشان است و گاه ابری  و حرکت اسبها ریتم تازه ای در تابلوهای محجوبی ترسیم می کند و نقاش درونیات خود را به ما منتقل می سازد و می کوشد عشق خود را به گیلان و درختان  و مردم و خانه های روستایی در قالب تابلوهای رنگارنگ در دل ما زنده نگه دارد .

منابع : ۱-حسین محجوبی .طرح و نقاشی -چاپ آذر۱۳۵۳

         ۲-کاتالوگ سی امین نمایشگاه اختصاصی نقاشی حسین محجوبی    ۱۳۷۷

          

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 22:53  توسط کوروش رنجبر  |