از پوست ات
که رنگ به رنگ می شود
وقتی که در بوسه غرق می شوی
از پوست ات
که در خودش آفتاب دارد و
به من می تابد
که موهای اش چه شهوت است
وقتی که بسته ای
چشم های ات را بسته ای
و پوست ات را نمی بینی
که با پوست ام یکی شده است
از پوست ات که در پوست ام می گنجم
وقتی نمی گنجم
از پوست ات که از پوست ام بیرون نمی رود
از پوست
شکل سیبی است
که در چشمان تو می رقصد
و موج آبی از رویای قرمز تو دور می شود
و حافظه تحمل این همه رنگ را ندارد
و چشمانت که بسته می شود
خواب مرا می بینی
که با رنگهای زرد و بنفش ترانه می سازم
سبز ، حضور توست با مایه ای سفید
و هجوم خاکستری
که بالای سرم نقش می بندد
و تو سیگاری برلب
کنار پنجره می مانی و می گویی
نگاه کن
باران می بارد
باران می بارید .کنار پنجره گنجشک کوچکی خودش را میان پرهای خیس اش جمع کرده بود .پیر مرد همسایه یک ساعتی می شد که ساز می زد .حال خوابیدن نداشتم .ترجیح دادم همان طور به مبل تکیه بدهم و به شاخه ای نگاه کنم که کلاغی تعادل اش را به هم زده بود .باران که بند آمد گنجشک هم پرید و رفت ، حتما جای بهتری را سراغ داشت .پیر مرد خوابش برده بود .هیچ صدایی نمی آمد .نه کسی می رفت ، نه کسی می آمد.مدت زیادی گذشت .احساس کردم کسی در حال بالا آمدن از پله هاست .با احتیاط راه می رفت.انگار غریبه بود .به طبقه ی ما که رسید صدا قطع شد .حتما غریبه بود .پس چرا حرکت نمی کرد .با کی کار دارد .دوباره صدای قدم های اش را شنیدم .داشت پایین می رفت .سرم را به طرف در برگرداندم و گوش دادم . پایین دری باز شد و بسته شد .
منتظر ماندم شاید دوباره صدایی بیاید .به در که نگاه می کردم چشم ام به آینه افتاد که شکسته بود .یاد سوزش دستم افتادم هنوز درد می کرد .خون اش خشک شده بود .مشت محکمی زده بودم .چین های ریزی روی آینه پیدا بود یک تکه از آن کنار کفش ام بود.از توی آن می شد دستگیره ی در را دید .فقط همین .چرا این کار را کرده بودم .یادم نیست. پیر مرد از خواب بیدار شده بود، دوباره صدای سازش بلند شد .به پنجره نگاه کردم .از گنجشک خبری نبود .یک ماشین با سرعت از خیابان رد شد .به دستم نگاه کردم ، درد می کرد .خودم را جمع کردم و چشم های ام را بستم
و من مستی ات را دوست دارم
که نیمه شب چون گربه به جان ام چنگ می کشی
و چشمان ات را دوست دارم
که در آمد و رفت اندام ها
چه زیبا باز وبسته می شوند با تاخیر
و دوست دارم سیگاری را که روشن می کنی
که در حلقه های اش گم شوم
ولی در جایی که جایی نیست
گربه ای مرا می پاید
باعث خجالت عصب ها ی ام می شود
وقتی به تو فکر می کنند
و نمی دانند هیچ سلولی
در هیچ کجای بدن ات
به آن ها فکر نمی کند
کاش عصب های بینایی ام
آن قدر قوی بودند
که این را توی دست های سردات می دیدند
بسته می شدیم ،دل بسته نه
گاهی کنار رویای هم به خواب می رفتیم
و در خواب های هم بیدار
تشنه می شدیم
و از چشم های هم سیراب
گاهی بودیم ، گاهی نه
گم نمی شدیم
پیدا هم
تن بودیم
یک تن نبودیم
تن هامان نا پیدا
به آواز هم گوش دادیم
و خیس از کنار هم گذشتیم
تن بودیم ، تنها نه
فاصله لب ها را دوست ندارم
وقتی از یک گیلاس قرمز می نوشیم
دل ام رقص می خواهد
در جایی که رنگ لیمو باشد
لطیف و خنک
و زیر درخت لیمو
زنی با دستان لیمویی
ساز بزند
و صدای اش چون عطر لیمو
در بدن های قرمز ما بنشیند
دل ام رقص می خواهد ، واقعی
وقتی در موهای ات عطر لیمو می بینم .
محمد رضا اصلانی در جایی نوشته بود : کار ناظر پوینده – خاصه اگر فیلم ساز باشد – چیزی جز این نیست که لحظاتی از حالات گذرایی را که بر اشیا می گذرد ، در یابد و برخی روابط موجود میان آن ها را کشف کند و به حافظه ی تصویر بسپارد.به واقع خلاقیت ، همین کشف برخی روابط میان اشیا است و به گفته ی فیلیپ دان : آن چه روشن است ، این است که فیلم مستند ، روش ضبط و ثبت زندگی چه به صورت واقعی ، چه به کمک بازسازی صادقانه ی صحنه های واقعی است .با این مقدمه به سراغ فیلم کوتاه در صد و چهل ثانیه می روم که هر چند زمان اندکی دارد ولی فضای لذت بردن هم دارد .باید اشاره کنم که این فیلم کوتاه ، درواقع ، از جمله فیلم هایی است که قراربود با موضوع چای ساخته شود، و این مسئله در ورک شاپ عباس کیارستمی در لاهیجان مطرح و از فیلم سازان جوان خواسته شد با محوریت چای فیلمی بسازند.شاید عجیب باشد که بتوان در مورد فیلمی 2 یا 3 دقیقه ای حرف زد و بیشتر به یک شوخی می ماند ،ولی کار منتقد و یا بیننده ی هوشمند کشف روابطی کمتر دیدنی و شنیدنی از مسایلی کوچک است ، حرکات و روابطی که در پیرامون ما وجود دارد و ما ساده از کنار آن ها عبور می کنیم .این مطلب مکثی است بر یکی از این روابط که در قالب فیلم به ما نشان داده شده است .مهم چه چیز گفتن است نه چگونه گفتن.در این فیلم کارگردان در پی بیان یک شکل واقعی است که به صورت اتفاق ، رویداد ، طنز ، و تلاشی نا فرجام است ، منتها قصد ندارد به عوامل ذکر شده بار عاطفی بیفزاید چرا که در فرم ، صورت ها مهم هستند و آن چه در پس فرم نهفته است به مدد اندیشه ، و به سبب باورهای ذهنی بیننده شکل های گوناگون می یابد.پس فیلم ساز به خوبی توانسته است پی به این رابطه ببرد و این فضا را دست نخورده در اختیار بیننده قرار دهد.فرم در این فیلم کوتاه کارکردی خلاقانه دارد ، یعنی به مدد تصویربرداری و انتخاب کادری مناسب ، می توانیم با فرم های متعدد موجود در محیط ارتباط برقرار کنیم .تعداد اندک نماها که همه از یک زاویه گرفته شده اند و فقط کادرها تغییر می کنند ، قصد این را ندارد که چشم مخاطب را به ادامه ی ماجرا در بیرون از محیط دید دوربین –بیننده هدایت کند بلکه هر چه هست در همین جا ست که به وجود می آیدو دیگر مراحل را مخاطب خود به کمک تخیل ادامه می دهد.داستان فیلم روایت جوش آمدن آب سماور و دم کردن چای است که پس از جوشیدن آب ، شخصی در قوری چای می ریزد و قوری را زیر شیر سماور می گذارد و در آن آب می ریزد و در همین فاصله زنگ در به صدا در می آید و او جواب آیفون را می دهد و بعد می رود که در را باز کند و یادش می رود که به داد قوری برسد و آب قوری سر می رود و روی میز آشپزخانه می ریزد و ما شاهد خالی شدن آب سماور هستیم تا اینکه قطره های آخرش هم تمام می شود و فیلم تمام می شود.در این فیلم فعل وانفعالاتی را که اتفاق می افتد از طریق دیدن و شنیدن لمس می کنیم ، حتی شاهد حرکت دوربین هم نیستیم و استفاده ی خلاقانه از سماور به جای دوربین یا دوربین های دیگر به فضا کمک می کند تا خود روایتگر محیط خود باشد و مخاطب از طریق دیدن با محیط آشنا شود .حتی بیرون رفتن بازیگر از کادر از طریق انعکاس دیده می شود و دوربین کوچکترین دخالتی در این امر نمی کند .
در طول فیلم صداهایی را می شنویم که همه به عنوان یک مقدمه برای یک اجرای بزرگ به کار گرفته می شوند و هر کدام از صداها به تنهایی نقشی را به عهده دارند که در جمع در خدمت کل موضوع است : صدای نفس کشیدن های بازیگر ، باز شدن درب قوطی چای و افتادن اش روی میز آشپزخانه ،صدای برخورد دانه های چای با کف قوری ، شرشر آب سماور که در قوری می ریزد ،صدای موزون زنگ در و حتی پاسخ بازیگر که مکث دارد بین گفتن کیه و آمدم و بالاخره نوای موسیقی نکتورن شوپن که آغاز می شود ، ما رقص دانه های چای را داخل قوری می بینیم که بسیار زیبا و دارای فرم های متنوع هستند و در پایان به مانند یک مهمانی رقص ، وقتی رقصنده ها یکی یکی میدان را خالی می کنند ، فرم های داخل قوری نیز محو می شوند و فرم جدیدی زاده می شود که تهی بودن را در عین پر بودن به ما نشان می دهد و موسیقی نیز تمام می شود و جشن پایان می یابد و فیلم نیز تمام می شود .کامبیز نوروزی توانسته است در این فیلم کوتاه یک اثر ماندگاردر زمینه ی تجربه های این چنینی خلق کند و ما امیدواریم به تلاش خودادامه دهد.او پیش از این فیلم کوتاه " راهی به خانه نیست " را ساخته بود و در کنار فیلم سازی به آهنگسازی نیز می پردازد و یکی از کارهای زیبای او ساخت موزیک متن مستند ساغریسازان است .
دلفین ها چه می کنند
وقتی دریا جایی برای عشق بازی ندارد
زرافه هم نمی تواند
پشت هیچ درختی
جفت اش را ببوسد
عشق نازک شده است
سنجاقکی گفت
وقتی در کوه
روی سنگ ها خواب ام برد
خواب دلفین می بینم
وقتی صدف ها توی دست ام
گریه می کنند.