از روزنه ی آبی
به لبخند با شکوه آ قای گیل نگاه می کنم
که آهسته با گل سرخ
در باغ شب نمای ما
به مرگ در پاییز فکر می کند.
پایین ، گذر سقاخانه
هاملت با سالاد فصل سرو می کنند
و آمیز قلمدون
روی پلکان ، تانگوی تخم مرغ داغ می رقصد.
خانومچه و مهتابی به هم می گویند
افول صیادان را در مه بخوان
چرا که منجی در صبح نمناک
به سراغ ارثیه ی ایرانی آمده است.
شب به خیر جناب کنت !
شب روی سنگ فرش خیس ،
ملودی شهر بارانی ،
شنیدنی است.
شب به خیر جناب کنت !