تبليغاتX
چشم ها
ازپشت شیشه ها

از روزنه ی آبی

به لبخند با شکوه آ قای گیل نگاه می کنم

که آهسته با گل سرخ

در باغ شب نمای ما

به مرگ در پاییز فکر می کند.

پایین ، گذر سقاخانه

هاملت با سالاد فصل سرو می کنند

و آمیز قلمدون

روی پلکان ، تانگوی تخم مرغ داغ می رقصد.

خانومچه و مهتابی به هم می گویند

افول صیادان را در مه بخوان

چرا که منجی در صبح نمناک

به سراغ ارثیه ی ایرانی آمده است.

شب به خیر جناب کنت !

شب روی سنگ فرش خیس ،

ملودی شهر بارانی ،

                        شنیدنی است.

شب به خیر جناب کنت !

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 12:25 توسط کوروش رنجبر |