سال ها کنار هم می خوابند
و فرصت دارند که خواب هم را ببینند
هرکس بیشتر خواب ببیند عاشق تر است
گاهی آن قدر خواب های قشنگ می بینند
که از شادی ترک بز می دارند
صدای خواب سنگی را شنیدم که می گفت
کی وقت داری پرنده بشویم
و من به سنگی که در دست ام بود نگاه کردم
و فکر کردم خواب سنگ ها چه رنگی می تواند باشد .
شادی نماند و شور نماند و هوس نماند
سهل است این سخن که مجال نفس نماند
فریاد از آن کنند که فریاد رس رسد
فریاد را چه سود چو فریاد رس نماند.
و شما را به یک نمایش خنده دار دعوت نمی کنم،
جایی که هیچ معیاری ندارد
و درک آ ن لابد
هماهنگی بدن با دلقکی است
که راه گم کرده است و
روی صحنه طوری به ظاهرش رسیده است
که ما (شوخی که نیست ،
این واژه ها پنهان و نامشروع
به همه جا سرک می کشند،
شما که بهتر می دانید
موذیگری خالی از تمثیل نیست .
** ** ** **
به حافظه ام شک نمی کنید ،
زیر گرمای آفتابی که محل تردید نبود.
خیال می کنم که این جاده ای تنهاست ،
در منظومه ای پر از منظومه ای پر از منظومه ای
زیر خروارها دهان ودست شیطانی
که بوی کنجکاوی می دهد
لیدیز اند جنتلمنز
آن جا مردی است
که در دهانش زنی خوابیده است :
به این میگن شیطنت ،
اینجا را بهتر است فیلیپ گلاس برایش آهنگ بسازد .
** ** ** **
چراغی روشن شد
مرا جان می داد ، جان می داد
جای پایم را که محکم می کنم
انگار از پشت دیواری بلند
از پشت شیشه ای ترک خورده
از گوشه ی اتاقی سوخته
ساعتی شکسته هی زنگ می زند ،زنگ می زند.
** ** ** ** **
با گیسوان تیره و دستی لرزان
وبا چشمانی پر از براده ی آهن
و دلی که می جوشد نمی جوشد می جوشد
و تکه تکه می شود لابد
به خاطرخوابهای پرچین وچروک
وچیزی که همان وقت
از روزهای کوتاه وبلند آمده بود
آشکار می شود.
دوست من !این آخرین نشانه از روزی است
که فاقد معنویت است.
** ** ** **
چه فرق می کند چه می گویید
وقتی که حرف می زنید
مسخ می شود
خلوص صدا ،اعتماد و رنگ
در من دراز می شود
نعش آدمی که ساعتش
هی زنگ می زند ، زنگ می زند.
** ** ** **
اینجا
واژه ها محکم به زمین چسبیده اند
و صدای باران را نمی شنوند
آن جا
گودی ، تیرگی ، آبی
آن جا
وقتی دستها به تندی نفس می کشند
تحمل این همه
نیش تا بناگوش باز دریا را نمی کنند
و تنها میان ماهیان و خاطرات
غرق می شوند.
به کهکشان درونش که می سوزد
میان ابر و آبی که آتش نیست
لب از لبها نمی گیرد
میان ابر و زیر پای اش آب
از آن ندیدنی ندیدن ها
به دست آن که نمی رسد دستش
که زیبا به زیبا نمی رسد دستم
دریا را دیدم و لمس کردم
ویک لحظه فکر کردم ماهی شده ام
و از ترس گرفتار شدن در دام صیاد
به اعماق آب فرار کردم.
نامه ات رسید
بوی کاه سوخته می داد
می دانم
از اول اش قرار نبود بترسیم را بهانه کنیم
تو هستی و گیلاس های سرخ تو
بگذار هر چه شنبه داریم بسوزانند
چهار بار فقط چهار بار از شنبه های تو می پرم
عاشق ات شدم
من سال را به سال پس نمی دهم
و با تو از چهارشنبه می پرم.
اسفند ماه خوبی است
بوی بهار می دهد
به قاسم آباد رفتیم و پرتقال های یخ زده را دیدیم .
روی پل رفتیم و به رود خروشان نگاه کردیم
عکس گرفتیم و نان وچیپس خوردیم
به زن روستایی سلام کردیم
به خانه اش رفتیم
به ما خنده داد و از صندوق اش یک دنیا رنگ بیرون آورد
آسمان آبی بود و زمین با چادر شب های زن روستایی
زیبا شده بود
به دریا رفتیم ،صدف دیدیم ، سنگ دیدیم
و کنار نیزار عکس گرفتیم
شب با خواب های سیاه اش به سراغ مان آمد
و ما در قهوه خانه ای پناه گرفتیم
غذا خوردیم و سیگار کشیدیم
اسفند ماه خوبی است
بوی بهار می دهد
چه مهربان کنار هم خوابیده اند
مردان وزنانی که نمی شناسم
چه شورها که نداشتند
و چه بسیار وقتها که به دنبال هم بودند
و حالا کنار هم خوابیده اند.
مهربانی در گورستان است
و ما زنده ها به هم اخم می کنیم
زیر یک آسمان نفس می کشیم
راه می رویم
و به یک ماه نگاه می کنیم
آن وقت به هم سلام نمی کنیم .
********
خانوم نقاش کفش هایی به رنگ انار دارد
وبه خیابان هایی می رودکه رنگ آسمان باشد
با بنفشه های بهاری می رقصد
و انگشت های باریک و بلند اش
ناخن هایی به رنگ بنفشه دارد.
وقتی که می خوابد
یک گله آهوی جوان از خواب های اش فرار می کنند
و سپیده که می زندبا پرنده ها می آیند
رد پای آهوان جوان به رنگ انار است
و خانوم نقاش به خود می گوید
کاش آهو بود.
*****************
دو
*****
روز برفی بود
انار نبود
تو نبودی و مهربانی نبود
من بودم و گربه ای که پشت پنجره سرداش بود
و پرتقالی که با رنگ زیبای اش مرا صدا می زد
و صدای بنان که سرداش نبود.
کاش بنان می دانست که دیگر نمی آیی.
****************
سه
******
وقتی شادی به تعویق می افتد
لابد به سراغ تو آمده است
عینک ام را روی میز می گذارم
سیگاری روشن می کنم
و به عکس تو نگاه می کنم
می خواهم ببینم وقتی می خندی
چشم های ات را دوباره می بندی.
که در پایان
تنهانوازنده اش تو هستی.
گفته اند سه تار ساز تنهایی است
و برای شنیدن اش
یک نفر کم است
دو نفر زیاد.
نمی دانند وقتی سه نار می زنند
خاطرات زیادی زنده می شود
و دور و برت پر می شود از کسانی که
به بهانه ای غمی در دل دارند
سه تار بهتر است یا تار؟
نمی دانم.
چشمان ام بی اختیار تار می بینند
با خاطرات ام که گم می شوم
دیگر نه سازی شنیده می شود
نه آوازی.