تبليغاتX
چشم ها
عشق بازی سنگ ها دیدنی است

سال ها کنار هم می خوابند

و فرصت دارند که خواب هم را ببینند

هرکس بیشتر خواب ببیند عاشق تر است

گاهی آن قدر خواب های قشنگ می بینند

که از شادی ترک بز می دارند

صدای خواب سنگی را شنیدم که می گفت

کی وقت داری پرنده بشویم

و من به سنگی که در دست ام بود نگاه کردم

و فکر کردم خواب سنگ ها چه رنگی می تواند باشد .

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 15:59 توسط کوروش رنجبر |

داشتم فکر می کردم چرا شادی ما تابع هیچ اصولی نیست و چرا به بهانه ی شادی کردن روی اعصاب مردم راه می رویم.قبلا قاعده ای وجود داشت و شادی واقعا شادمانی به همراه داشت ولی حالا همه چیز به هم ریخته است.از وقتی که به بهانه ی ضدیت با دین جلوی آتش بازی را گرفتند،ترقه بازی که چه عرض کنم نارنجک بازی جای آتش بازی را گرفت و در چنین روزهایی کمتر کسی رغبت می کند به بیرون برود و دیگر دل و دماغی برای کسی نمانده است.این همه سرو صدا بی هدف و فقط در جهت آزار خود و دیگران به راه انداخته ایم و دل مان خوش است که مراسم چهارشنبه سوری داریم.یاد آن شعر معروف زنده یاد اخوان افتادم که می گفت :

شادی نماند و شور نماند و هوس نماند

سهل است این سخن که مجال نفس نماند

فریاد از آن کنند که فریاد رس رسد

فریاد را چه سود چو فریاد رس نماند.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 23:38 توسط کوروش رنجبر |

شما به گردن من حق دارید

و شما را به یک نمایش خنده دار دعوت نمی کنم،

جایی که هیچ معیاری ندارد

و درک آ ن لابد

هماهنگی بدن با دلقکی است

که راه گم کرده است و

روی صحنه طوری به ظاهرش رسیده است

که ما (شوخی که نیست ،

این واژه ها پنهان و نامشروع

به همه جا سرک می کشند،

شما که بهتر می دانید

موذیگری خالی از تمثیل نیست .

** ** ** **

به حافظه ام شک نمی کنید ،

زیر گرمای آفتابی که محل تردید نبود.

خیال می کنم که این جاده ای تنهاست ،

در منظومه ای پر از منظومه ای پر از منظومه ای

زیر خروارها دهان ودست شیطانی

که بوی کنجکاوی می دهد

لیدیز اند جنتلمنز

آن جا مردی است

که در دهانش زنی خوابیده است :

به این میگن شیطنت ،

اینجا را بهتر است فیلیپ گلاس برایش آهنگ بسازد .

** ** ** **

چراغی روشن شد

مرا جان می داد ، جان می داد

جای پایم را که محکم می کنم

انگار از پشت دیواری بلند

از پشت شیشه ای ترک خورده

از گوشه ی اتاقی سوخته

ساعتی شکسته هی زنگ می زند ،زنگ می زند.

** ** ** ** **

با گیسوان تیره و دستی لرزان

وبا چشمانی پر از براده ی آهن

و دلی که می جوشد نمی جوشد می جوشد

و تکه تکه می شود لابد

به خاطرخوابهای پرچین وچروک

وچیزی که همان وقت

از روزهای کوتاه وبلند آمده بود

آشکار می شود.

دوست من !این آخرین نشانه از روزی است

که فاقد معنویت است.

** ** ** **

چه فرق می کند چه می گویید

وقتی که حرف می زنید

مسخ می شود

خلوص صدا ،اعتماد و رنگ

در من دراز می شود

نعش آدمی که ساعتش

هی زنگ می زند ، زنگ می زند.

** ** ** **

اینجا

واژه ها محکم به زمین چسبیده اند

و صدای باران را نمی شنوند

آن جا

گودی ، تیرگی ، آبی

آن جا

وقتی دستها به تندی نفس می کشند

تحمل این همه

نیش تا بناگوش باز دریا را نمی کنند

و تنها میان ماهیان و خاطرات

غرق می شوند.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 6:8 توسط کوروش رنجبر |

به زیبا نمی رسد زیبا

به کهکشان درونش که می سوزد

میان ابر و آبی که آتش نیست

لب از لبها نمی گیرد

میان ابر و زیر پای اش آب

از آن ندیدنی ندیدن ها

به دست آن که نمی رسد دستش

که زیبا به زیبا نمی رسد دستم

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 6:5 توسط کوروش رنجبر |

حالا نوبت من است که به دوستان ام بگویم

دریا را دیدم و لمس کردم

ویک لحظه فکر کردم ماهی شده ام

و از ترس گرفتار شدن در دام صیاد

به اعماق آب فرار کردم.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 22:42 توسط کوروش رنجبر |

سلام سوری

نامه ات رسید

بوی کاه سوخته می داد

می دانم

از اول اش قرار نبود بترسیم را بهانه کنیم

تو هستی و گیلاس های سرخ تو

بگذار هر چه شنبه داریم بسوزانند

چهار بار فقط چهار بار از شنبه های تو می پرم

عاشق ات شدم

من سال را به سال پس نمی دهم

و با تو از چهارشنبه می پرم.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 12:54 توسط کوروش رنجبر |

اسفند ماه خوبی است

بوی بهار می دهد

به قاسم آباد رفتیم و پرتقال های یخ زده را دیدیم .

روی پل رفتیم و به رود خروشان نگاه کردیم

عکس گرفتیم و نان وچیپس خوردیم

به زن روستایی سلام کردیم

به خانه اش رفتیم

به ما خنده داد و از صندوق اش یک دنیا رنگ بیرون آورد

آسمان آبی بود و زمین با چادر شب های زن روستایی

زیبا شده بود

به دریا رفتیم ،صدف دیدیم ، سنگ دیدیم

و کنار نیزار عکس گرفتیم

شب با خواب های سیاه اش به سراغ مان آمد

و ما در قهوه  خانه ای  پناه گرفتیم

غذا خوردیم و سیگار کشیدیم

اسفند ماه خوبی است

بوی بهار می دهد

و لبخند های مان یخ می بندد
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 7:45 توسط کوروش رنجبر |

چه مهربان کنار هم خوابیده اند

مردان وزنانی که نمی شناسم

چه شورها که نداشتند

و چه بسیار وقتها که به دنبال هم بودند

و حالا کنار هم خوابیده اند.

مهربانی در گورستان است

و ما زنده ها به هم اخم می کنیم

زیر یک آسمان نفس می کشیم

راه می رویم

و به یک ماه نگاه می کنیم

آن وقت به هم سلام نمی کنیم .

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 0:36 توسط کوروش رنجبر |

یک

********

خانوم نقاش کفش هایی به رنگ انار دارد

وبه خیابان هایی می رودکه رنگ آسمان باشد

با بنفشه های بهاری می رقصد

و انگشت های باریک و بلند اش

ناخن هایی به رنگ بنفشه دارد.

وقتی که می خوابد

یک گله آهوی جوان از خواب های اش فرار می کنند

و سپیده که می زندبا پرنده ها می آیند

رد پای آهوان جوان به رنگ انار است

و خانوم نقاش به خود می گوید

کاش آهو بود.

*****************

دو

*****

روز برفی بود

انار نبود

تو نبودی و مهربانی نبود

من بودم و گربه ای که پشت پنجره سرداش بود

و پرتقالی که با رنگ زیبای اش مرا صدا می زد

و صدای بنان که سرداش نبود.

کاش بنان می دانست که دیگر نمی آیی.

****************

سه

******

وقتی شادی به تعویق می افتد

لابد به سراغ تو آمده است

عینک ام را روی میز می گذارم

سیگاری روشن می کنم

و به عکس تو نگاه می کنم

می خواهم ببینم وقتی می خندی

چشم های ات را دوباره می بندی.

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 11:54 توسط کوروش رنجبر |

و تنهایی سازی است

که در پایان

تنهانوازنده اش تو هستی.

گفته اند سه تار ساز تنهایی است

و برای شنیدن اش

یک نفر کم است

دو نفر زیاد.

نمی دانند وقتی سه نار می زنند

خاطرات زیادی زنده می شود

و دور و برت پر می شود از کسانی که

به بهانه ای غمی در دل دارند

سه تار بهتر است یا تار؟

نمی دانم.

چشمان ام بی اختیار تار می بینند

با خاطرات ام که گم می شوم

دیگر نه سازی شنیده می شود

نه آوازی.

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 0:22 توسط کوروش رنجبر |