تبليغاتX
چشم ها

آن سوی خط همیشه کسی نیست

گاهی خط ها خطا می کنند

گاهی خط هاخطا می روند

دیوانه هم خط خود اش را دارد و بیرون خط راه می رود

خط ها و دیوانه ها مثل هم راه نمی روند

دیوانه در خود اش راه می رود

دیوانه ها خط نمی دهند و قدم ها شان شماره ندارد

دیوانه راهی ندارد جز آن که دیوانه باشد

و یک چشم اش دنبال خطی است که گم کرده است

در خیابان که می خوابد نگران چیزی نیست

عاشق نمی شود و عکسی از خود اش ندارد که نشان ات دهد

دیوانه کلید ندارد و پشت هیچ دری نمی ماند

دیوانه یک چیز دیگر است

دیوانه دیگر است .

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 13:58 توسط کوروش رنجبر |

بودا نبود

بودایی بود

یهودی نبود

نابینا بود

و زیر ذرختی در تبت عاشق دختری یهودی شد

مشتی دانه در دست

به انتظار پرنده هایی نشسته بودکه از چین می آمدند

بودایی نبود

یهودی بود

عاشق بود

دختر عاشق جوانی فلسطینی بود

و ترانه ای عربی می خواند که می گفت

سی سال دارد و شصت سال است که می جنگد

بودایی عاشق بود

یهودی عاشق بود

فلسطینی عاشق بود

و پرنده ها نمی دانستند

باد از کدام جهت می وزد

که این همه دلتنگی در خودش دارد.

 کدام درخت طاقت این همه غم را دارد

و می داند که پرنده ها نمی آیند.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 15:22 توسط کوروش رنجبر |

تکیه داده به دیوار با سیگار

از دست داده است

دود می شود

و صورت اش انگار با سیگار جور دیگری است

معطل است که بیاید    نمی آید

می کشد سیگار       نمی آید

با سیگار زجر می کشد

درد می کشد          نمی آید

روبرو دیوار

پشت سر دیوار

دود می رود بالا و اطراف اش دیوار می رودبالا

مانده است میان دیوارها و سیگار می کشد

درد می کشد

دود می شود

نمی آید

روبرو دیوار  دیوار  دیوار

با سیگار زجر می کشد

نمی آید .

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 23:10 توسط کوروش رنجبر |

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 23:12 توسط کوروش رنجبر |

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 16:54 توسط کوروش رنجبر |

اتفاقی بود که در باغ قدم می زدیم ، ناگهان دیدیم ، راست اش ندیدیم ، شنیدیم ،صدای عجیبی در باغ پیچید .

دیدیم ، این بار واقعا دیدیم ، آهویی در باغ ایستاده است ، تکان نمی خورد .هیچ چیز تکان نمی خورد .

ما هم تکان نخوردیم ، مبادا تکان بخورد ، آهو تکان بخورد ،زیبایی اش تکان بخورد ، برود جای دیگری که تکان های زیادی دارد و هیچ چیز ثابت نیست .

ما نمی خواستیم تکان بخورد ، ایستادیم ، تکان نخوردیم ، به تماشای آهو ماندیم  .

چون آهو بود ، زیبا بود ، آهو کلمه ای زیبا بود . ما از یاد برده بودیم ، نمی دانستیم چگونه بر زبان بیاوریم ،پس ماندیم ، نگاه اش کردیم تا یاد بگیریم بگوییم آهو و تکان نخوریم ، وقتی زیبایی مقابل ما ایستاده است .

احساس کردم تو را آهو می بینم ، درخت را آهو می بینم ، زمین پر از آهو شده است و هوا بوی آهو می دهد . من که تا به حال آهو ندیده بودم ، همه جا آهو دیدم .

آهو با من حرف زد ، قدم زدیم ، از روی پل گذشتیم ، به خیابان رفتیم ، ماشین ها بوق نمی زدند و همه جا آهو بود .

آهو با من بود ، من با او بودم . آهو نمی ترسید ، می دانست که نگاه اش می کنم ،  نگاه اش 

می کنند ، اما نمی ترسید .

ما که از یاد برده بودیم آهو چگونه است در کنار آهو بودیم  .

اتفاقی بود  که  در باغ قدم می زدیم و دیدیم آهو دارد به ما نگاه می کند .

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 2:6 توسط کوروش رنجبر |

 چگونه آمدی که یادم نیست

و دیدم عطر قشنگی به تن ات چسبیده است

و مدام فاصله می اندازی

تا رفتن ات به چشم نیاید

و من پلک نمی زدم

که ببینم تو را و عطر قشنگ ات را

و آوازت را که عطر قشنگی  داشت .

در خواب های ام هم نمی دیدم که نباشی

دوست تر داشتم که باشی

ولی رفتی و عطر قشنگ ات به تن ام چسبید ..

فکر می کنم دیگر چه خواهد شد وقتی نباشی؟

آیا همیشه با من خواهد بودعطر قشنگ ات

وقتی این همه بوهای بد به مشام می رسد؟

دیگر چگونه به یاد بیاورم  که عطر قشنگی داشتی؟

از کجا آمده بودی

که عطر قشنگی به تن ات چسبیده بود ؟

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 19:11 توسط کوروش رنجبر |

 

وسوسه می شوم که بدانم درخت چیست

وقتی در ختی در خواب های ات رشد می کند

و تو شانه های ات را به آن تکیه می دهی

 نفس می کشی و می گویی درخت

و من وسوسه می شوم که بدانم درخت چیست

و این ساده نیست که نمی دانم درخت چیست

و می خواهم بدانم درخت در خواب چه شکلی دارد

و شانه های ات با درخت چه می گویند .

 وسوسه می شوم درخت بشوم   

و نمی دانم درخت چیست و این ساده نیست

اصلا ساده نیست

و تو می خندی که من درخت نمی شوم

 وسوسه می شوم

و نمی دانم چرا درخت نمی شوم .

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 1:58 توسط کوروش رنجبر |

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 1:39 توسط کوروش رنجبر |

 

سوز می کند سوز

سوزن در تنم سوز می زند

چشم سوز می زند

سوز سوز می زند

تریاک سوز می زند

عشق سوز می زند

سوز می کند در تنم

تن سوز می کند

بیچاره مرده در خواب سوز می کند

بیچاره زنده

زنده زنده سوز می کند

سوز سوز می کند

سوز از تن اش سوز می زند بیرون

سوز می کند سوز

 

*******************

با یک رودبار زلزله در خانه چه کنم

وقتی سه تار آرام ام نمی کند.

خواهر به تیغی می نازد که رگ اش را خواهد برید

و دیگر قلبی برای مادر نمانده است که درد بگیرد .

سیگار  سیگار  سیگار

دود در من راه می رود

من نمی روم

و رفتن از من می رود که برود

راه در من راه می رود

دود در من دود می شود .

تو نیستی که ببینی چه خاکستر سردی شده ام

و دیگر روحی نمانده است که دود شود .

سیگار آخر را از تو می گیرم

که نگاه ام نکردی . 

+ نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 16:18 توسط کوروش رنجبر |

رقص آتش را دوست دارم .زیبا و جذاب و دوست داشتنی .این عکس همیشه مرا به یاد یک روز خاص می اندازد و دوست اش دارم .

+ نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 9:17 توسط کوروش رنجبر |

به فنجان چای ات نگاه می کنی

و تلخی اش را زمزمه 

که چه وقت ها به زندگی می ماند

گاهی تلخ

و سرد که می شود

دیگر نمی خواهی .

دود سیگاری که از کنار چشم های تو عبور می کند

در موهای ات گم می شود

که دانه دانه به سفیدی رسیده اند

و من به قندی نگاه می کنم

که کنار فنجان ات مانده است

و این که می توانستیم حرف بزنیم 

شیرین

ولی فصل ها می گذرند

و ما به چای نگاه می کنیم

که هر لحظه سردتر می شود.

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 0:10 توسط کوروش رنجبر |

وقتی بچه بودم

چیزهای زیادی برای پنهان کردن داشتم

سیگار پدرم را توی جورابم می گذاشتم

و ماتیک مادرم را توی کیفم

و اتاق خانه مان همیشه بوی سیگار می داد

و دیوار کوچه مان پر از خط های قرمز بود

و هنوز هم این خط ها را می بینم

که مانع رفتن ام می شوند

و حتی اجازه ندارم

پنجره ی اتاقم راباز کنم

تا هوای تازه بیاید .

و حالا که بزرگ شده ام

بوسه هایم را پنهانی برای دفترم می نویسم

و پنهانی زجر می کشم

و پنهانی می میرم .

 

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 8:30 توسط کوروش رنجبر |

 
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 14:55 توسط کوروش رنجبر |

ظاهرا این روزها نگرانی ، تنها دغدغه ای است که می تواند نشان دهد چه قدر به فکر هم دیگر هستیم.غافل از این که ، این لعنتی ، نگرانی ،سودی که ندارد ، هیچ ، باعث آزار هم می شود .

راحت ترین وسیله ، تلفن ، گاهی به کارمان می آید .به کار آن یکی هم می آید؟

نمی دانم .

نگرانی ، اما آن یکی ، که نگران اش هستی ،برای اش مهم نیست.فشار خون ات بالا رفت ، حرص خوردی ،لعنت فرستادی ، مگر می شود؟

نمی شود ، ولی چرا ، می شود.

نگرانی ،.کاری که باید بشود ، می شود.بدون تو ، توهای  دیگر.آن یکی ، یا خودش را کشته ،یا تو را به کشتن می دهد.بی خیال دنیا.شماره پشت شماره،جواب نمی دهد.به خودت می گویی ول اش کن.

ولی نمی شود.                کاش می شد.کاش می شد.کاش می شد.

گاهی بی خیال بودن خوب است ، گاهی نه .

وقتی همه ی مسیرها به طرف مشترک مورد نظر ختم نمی شود.وقتی خاموش است ،دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است.تف می کنی به دنیا .به خود ات . به رفاقت .

آن یکی چه می کند ؟           نمی دانی .

همان قدر که سعی می کنی راهی پیدا کنی ، همان قدر سعی می کند که راهی نباشد.

که پیدایش نکنی .سوال مسخره ات را نپرسی :  خوبی ؟           به تو چه !

به کسی چه مربوط است ؟ عشقم کشیده است که خوب نباشم . مگر فرق می کند ؟

فرق می کند ؟          نه ، نمی کند . ولی چرا فرق دارد .

فکر کن اگرتوانستی شماره ام را بگیر.

                                    ***************

نگرانی .ظاهرا . به من چه !

اجازه ندارم خودم باشم ؟ این همه نبودم .بازی کردم . بازی تان دادم .تمام شد . دیگر تمام شد . نمی دانم . شاید تمام نشده است .

حالا هی زنگ بزن . زنگ بزنید .                             زنگ نمی زنم .

نگران نباشید . من خودم هستم . خودم و دیگر هیچ . اینجای قصه ، تنهایی ی من به خودم

مربوط است . که تنها باشم . که تنها باشید .

تنهایید ؟                            به من چه !

زنگ نمی زنم . گند می زنم . به خودم . به تنهایی . به تنهایی گند می زنم . به شما .

به زنگ ها . به شماره ها . ول نمی کنید . نمی روید .

بس است . حرف می زنم . با خودم . با دیوار . با سیگار .

که می سوزد . می سوزم . با سیگار . با دیوار . با عمرم . ول نمی کند .

تنهایی .فکرم  ، که با خوداش مسافری دارد . خاطرات ، آغوش ها ، بوسه ها ، رنگ ها .

ول نمی کند .   زنگ می زند .    زنگ می زنید .

 

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 2:23 توسط کوروش رنجبر |

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 1:12 توسط کوروش رنجبر |

نمی دانم چرا دیگر نمی توانم شعر بگویم

یک سال از زمانی می گذرد که برای چندمین بار

دروغ سیزده بدر را ساخته بودم

یک سال از گره زدن آرزوهای ام

بر ساقه های نازک سبزه ی پژمرده می گذرد.

امسال را نمی دانم

شاید بگویم

آهای مردم !اجازه ؟

ما خیلی خنده مان می گیرد

می شود بی زحمت به این رویای شیرین بگویید

بس کند دیگر.

مردیم از خوشی !

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 16:8 توسط کوروش رنجبر |

       یک جای خالی نبود

  توی چشم های ات که پر از فنجان قهوه بود .

  خیابان بود ،آدم ، آدم ها

  که توی فنجان حرف می زدند

 و سیگار های شان توی فنجان خاموش می شد.

جان فنجان در آمد

 جان در آمد

 توی فنجان کام گرفتی

 و چشمان ات هنوز کام می داد .

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 1:42 توسط کوروش رنجبر |

چشم ، چشم است

وقتی که می بیند

وقتی نمی بیند

چشم ها وظیفه ای دارند

با چشم ها می شود دید

می شود درید

چشم ها پوشیدنی هستند

بعضی با چشم پوشی زنده اند

بعضی با چشم دوزی زنده اند

چشم ، چشمه است ، می شود نوشید

مست از چشم تو، چشم مست است

چشم ،مست است

چشم ،مست است.

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 3:41 توسط کوروش رنجبر |

کاش مدیترانه ای بودم

تا روح دریایی ات را می شناختم

دریا نوردان جوان گفتند

یک فلسطین سنگ در چشمان ات داری

و من به کوچه پس کوچه های بیروت فکر کردم

و دختری را دیدم

که چشمانی به رنگ خرما داشت

و دل اش را به آسمان داده بود

و مهربانی اش بر کوچه های خاک گرفته می بارید

پس چه می گفتند دریا نوردان جوان ؟

کافه های تمام کشورها به نام تو بودند

و هر مردی که می دیدم داغی در دل داشت

عرب غمگین است

قرص نانی او را بس

که با عشق تو به نیش کشد

و آب دریاها را بنوشد

تو بودی که آواره شدی

من بودم که ویرانه شدم

تو سنگی در دست داشتی

و نمی دانستی کدام عاشق می افتد

و در دهان اش طعم خرما می خشکد.

+ نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1387ساعت 0:27 توسط کوروش رنجبر |