







به دنبال دانه می گشت
امروز گرگی که در خیابان ها با چشمانش زنان را می درد
فردا شاید کفتاری که بر جنازه ی دوستی افتاده است
و فرداها اگر چیزی باقی بماند سهم باد خواهد شد
تا به گوشه ای ببرد تا فرداهایی که نیامده اندتصمیم بگیرند
گلی شوم که عاشقی یا کرمی شوم که صیادی
شاید دوباره پرنده ای در آسمانی که دیگر نیست .
گم می شود میان مه بخار و آب
گرمای شرجی از تن اش دور می شود
مرداب کنار او نیزار کنار او
پرنده میان نیزار چه می کند
وفتی که نی زار می زند.
سازم نمی رود به دست دست دست می کند
خوشی بند پاره بود و نا خوش بند بوده ایم
ویرانه دیده ایم
ویران و خوش ندیده ایم
ناخوش به روزگار بی خوشی بی خوشی
ناخوشانه از دست داده ایم
دستم چه بی دست دست نمی دهد دستگیر می کند دست گیر می کند
دستم نمی رسدنمی رسد
دستها گیر می کنند دستها دیر می کنند .