تبليغاتX
چشم ها

چیزی که از چشم تو افتاد

من نبودم

اشک بی مایه ای بود

که راه فرار نداشت

از پشت میزی بلند شد

که نه رنگ صبحانه ی مفصل را دیده بود

نه جفتی که اشک هایش را

پاک کند

به من نگاه نکن

نماندم که بمانم

اشک های تو دیدنی است

تمساح عزیز!

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 13:28 توسط کوروش رنجبر |

لبها که نباشند نه می توان گفت دوستت دارم

نه می توان بوسید

نه می شود دانست چه لبان گرمی داری

لبها که نباشند نه می توان  به افتخار تو نوشید

و نه می توان آوازی خواند که دوست داشته باشی

نمی شود به کشف دهان تو رسید

و نمی توان به جستجوی آن تو را پیمود .

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 1:2 توسط کوروش رنجبر |

تو چه دوست داشتنی هستی ای زن !

علی الخصوص

زمانی که در فاصله دو شکنجه به خوابم می آیی

قلبم البته تندتر می زند

اما نمی دانم

آیا بدلیل این رویای سبز شکوفان است ؟

یابدلیل شکنجه ای که در انتظار شانه های لرزان ؟

همیشه از خود می پرسم :

چرا لحظاتی را که با تو نبودم   با تو نبودم ؟

ودر فاصله دو شکنجه

این پرسش پیوسته در برابرم مثل نگاه مرموزی می ایستد:

آیا زمانی خواهد رسید

که من باز به اختیار خوددر کنار تو باشم

یا در کنار تو نباشم ؟

آنگاه چگونه ممکن است فکر کنم که نخواهم

که حتی لحظه ای در کنار تو نباشم ؟

 

****

ظل الله -رضا براهنی -۱۳۵۸

+ نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت 2:6 توسط کوروش رنجبر |

                                    ۱

خسته بودم که نگاهم کردی

تشنگی یادم رفت

به سبک خودم عاشقت شدم

و فصلها بی خبر بودند

یادم نرفته چشمه ای در تنت داری

یادم نرفته هرروز دلیل بیاورم  دوستت دارم

یادم نرفته نمی آیی

با این حال ،

 به سبک خودم دوستت دارم .

                 ۲

ما که سالها مرده بودیم

دریارا دیدیم که از پنجره به اتاق آمد

و با جیبهای خالی و دستهای خالی مارا برد

بر دریا نشستیم و به خواب کلاغها خندیدیم

بهار بی شکوفه آمد و بی شکوفه رفت

و دختران خواب دیدند

پسرانی از خواب دریا می آیند

و به رویایشان صدف می دهند .

کلاغها خندیدند

و ما همچنان مرده بودیم .

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 15:1 توسط کوروش رنجبر |

محال – از اریش فرید

**********

باید

بالشم را ببوسم

که تو بر آن خوابیده ای

 باید

انگشتانم را ببوسم

که نوازشت کرده اند

 باید

 زبانم را ببوسم

این را اما نمی توانم .

******

تو آزادی – از مارگوت بیکل

*****

از آنرو که دوستت می دارم

می توانی بروی

از آنرو که دوستت می دارم

سکوت می کنم

از آنرو که دوستت می دارم

می بخشم بر تو ناراستی را

از آنرو که دوستت می دارم

پاس می دارم زیبایی را

از آنرو که دوستت می دارم

تو ، رهایی .

*******

بوته ، هفتا گل داره – از برتولت برشت

*****

بوته ، هفتا گل سرخ داره

شیش تاش مال باده

ولی یکیش می مونه

که من پیداش می کنم

 هفت بار صدات می زنم

شیش بارش رو بمون

بار هفتمو ، قول بده

با یه کلمه بیای پیشم .

*******

از نیچه

*******

تنها این دو ، تو را از جمله ی رنج ها می رهاند

( اکنون برگزین ! )

مرگ زود هنگام

یا عشق طولانی ؟

***

ترجمه ی علی عبدالهی  از انتشارات مروارید

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 23:40 توسط کوروش رنجبر |

۱

به پرنده ها سلام می کنم

شاید از نگاه تو پر کشیده باشند .

به ابرها سلام می کنم

شاید از بالای خانه ی تو گذشته باشند .

این بار اگر نیایی

به ابرها می گویم ببارند

و پرنده ای می شوم

که خیس کنار پنجره به تو نگاه می کند

شاید به خانه راهم دادی .

۲

از خیابانها چه بگویم

که مرا به تو رسانده اند و دیگر وظیفه ای ندارند .

از شب چه بگویم

که بیداری ام را به صدای تو پیوند داده است .

از صبح چه بگویم

که با تو آغاز می شود.

عطر تو را به تن می کنم و از خیابانها می گذرم

این روزها همه جا بوی پونه می دهد

بگذار شب و روز بیایند و بروند

دیگر چه می خواهم ؟

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 1:55 توسط کوروش رنجبر |

            ۱

حال گل شمعدانی دارم

وقتی آفتاب در کنارش پهلو می گیرد

و سر بر شاخه های اش خواب فردا را می بیند .

کنار منی

جایی که دوست دارم.

                            ۲

می خواهم صدای نفسهایت را به نت در بیاورم

وقتی در تنم گره می خوری

باز می شوی و بسته می شوی .

                           ۳

تنم با تنت همنوازی می کند

و صدایش را تنها زمین می شنود

و به آسمان می گوید .

                          ۴

کاش پرنده ای بودم و روی شانه ات می نشستم

تا نگاهت کنم .

روزی که مرا در گلدان کاشتی یادم نمی رود

تو رفتی و کسی به من آب نداد.

                           ۵

هنوز می توانم عاشق چشمانی بشوم

که عادت به دیدن من ندارند

و احساس کنم دستی را

که هیچ گاه بر گونه ام نبوده اند

و گرمای تنی را حس کنم

که مال من نخواهند بود

هنوز دیوانه ام !

                             ۶

فاصله ی بین زبان و ذهن چه قدر است ؟

من در ذهنم یا زبان ؟

در ذهن بیشتر می گنجم یا زبان ؟

از ذهن راهی به دل هست؟جایی که بماند تا ابد ؟

                             ۷

بوی پونه می دهی

در من ریشه می کنی

در روحم می پیچی

و تمام زمستان پر از خورشیدی .

به بهار سلام می کنم

پونه می شوم !

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 2:11 توسط کوروش رنجبر |

هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد

هم رونق زمان شما نیز بگذرد

آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام

بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد

چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد

بیداد ظالمان شما نیز بگذرد

در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت

این عوعو سگان شما نیز بگذرد

آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست

گرد سم خران شما نیز بگذرد

بادی که در زمانه بسی شمعها بکشت

هم بر چراغدان شما نیز بگذرد

زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت

ناچار کاروان شما نیز بگذرد

ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن

تاثیر اختران شما نیز بگذرد

این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید

نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد

بیش از دو روز بود از آن دگر کسان

بعد از دو روز از آن شما نیز بگذرد

بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم

تا سختی کمان شما نیز بگذرد

در باغ دولت دگران بود مدتی

این گل، ز گلستان شما نیز بگذرد

آبی‌ست ایستاده درین خانه مال و جاه

این آب ناروان شما نیز بگذرد

ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طبع

این گرگی شبان شما نیز بگذرد

پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست

هم بر پیادگان شما نیز بگذرد

 

+ نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 21:31 توسط کوروش رنجبر |

دیروز پرنده ای بودم که معصومانه در حیاط خانه ای

به دنبال دانه می گشت

امروز گرگی که در خیابان ها با چشمانش زنان را می درد

فردا شاید کفتاری که بر جنازه ی دوستی افتاده است

و فرداها اگر چیزی باقی بماند سهم باد خواهد شد

تا به گوشه ای ببرد تا فرداهایی که نیامده اندتصمیم بگیرند

گلی شوم که عاشقی یا کرمی شوم که صیادی

شاید دوباره پرنده ای در آسمانی که دیگر نیست .

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:23 توسط کوروش رنجبر |

از جنوب تو پرنده می آید

گم می شود میان مه بخار و آب

گرمای شرجی از تن اش دور می شود

مرداب کنار او نیزار کنار او

پرنده میان نیزار چه می کند

وفتی که نی زار می زند.

 

+ نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 13:7 توسط کوروش رنجبر |

دستم چه بی خوش است خوش نمی زند

سازم نمی رود به دست   دست دست می کند

خوشی بند پاره بود و نا خوش بند بوده ایم

ویرانه دیده ایم

ویران و خوش ندیده ایم

ناخوش به روزگار بی خوشی بی خوشی

ناخوشانه از دست داده ایم

دستم چه بی دست دست نمی دهد دستگیر می کند دست گیر می کند

دستم نمی رسدنمی رسد

دستها گیر می کنند دستها دیر می کنند .

+ نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 11:16 توسط کوروش رنجبر |

آن سوی خط همیشه کسی نیست

گاهی خط ها خطا می کنند

گاهی خط هاخطا می روند

دیوانه هم خط خود اش را دارد و بیرون خط راه می رود

خط ها و دیوانه ها مثل هم راه نمی روند

دیوانه در خود اش راه می رود

دیوانه ها خط نمی دهند و قدم ها شان شماره ندارد

دیوانه راهی ندارد جز آن که دیوانه باشد

و یک چشم اش دنبال خطی است که گم کرده است

در خیابان که می خوابد نگران چیزی نیست

عاشق نمی شود و عکسی از خود اش ندارد که نشان ات دهد

دیوانه کلید ندارد و پشت هیچ دری نمی ماند

دیوانه یک چیز دیگر است

دیوانه دیگر است .

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 13:58 توسط کوروش رنجبر |

بودا نبود

بودایی بود

یهودی نبود

نابینا بود

و زیر ذرختی در تبت عاشق دختری یهودی شد

مشتی دانه در دست

به انتظار پرنده هایی نشسته بودکه از چین می آمدند

بودایی نبود

یهودی بود

عاشق بود

دختر عاشق جوانی فلسطینی بود

و ترانه ای عربی می خواند که می گفت

سی سال دارد و شصت سال است که می جنگد

بودایی عاشق بود

یهودی عاشق بود

فلسطینی عاشق بود

و پرنده ها نمی دانستند

باد از کدام جهت می وزد

که این همه دلتنگی در خودش دارد.

 کدام درخت طاقت این همه غم را دارد

و می داند که پرنده ها نمی آیند.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 15:22 توسط کوروش رنجبر |

تکیه داده به دیوار با سیگار

از دست داده است

دود می شود

و صورت اش انگار با سیگار جور دیگری است

معطل است که بیاید    نمی آید

می کشد سیگار       نمی آید

با سیگار زجر می کشد

درد می کشد          نمی آید

روبرو دیوار

پشت سر دیوار

دود می رود بالا و اطراف اش دیوار می رودبالا

مانده است میان دیوارها و سیگار می کشد

درد می کشد

دود می شود

نمی آید

روبرو دیوار  دیوار  دیوار

با سیگار زجر می کشد

نمی آید .

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 23:10 توسط کوروش رنجبر |

 چگونه آمدی که یادم نیست

و دیدم عطر قشنگی به تن ات چسبیده است

و مدام فاصله می اندازی

تا رفتن ات به چشم نیاید

و من پلک نمی زدم

که ببینم تو را و عطر قشنگ ات را

و آوازت را که عطر قشنگی  داشت .

در خواب های ام هم نمی دیدم که نباشی

دوست تر داشتم که باشی

ولی رفتی و عطر قشنگ ات به تن ام چسبید ..

فکر می کنم دیگر چه خواهد شد وقتی نباشی؟

آیا همیشه با من خواهد بودعطر قشنگ ات

وقتی این همه بوهای بد به مشام می رسد؟

دیگر چگونه به یاد بیاورم  که عطر قشنگی داشتی؟

از کجا آمده بودی

که عطر قشنگی به تن ات چسبیده بود ؟

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 19:11 توسط کوروش رنجبر |

 

وسوسه می شوم که بدانم درخت چیست

وقتی در ختی در خواب های ات رشد می کند

و تو شانه های ات را به آن تکیه می دهی

 نفس می کشی و می گویی درخت

و من وسوسه می شوم که بدانم درخت چیست

و این ساده نیست که نمی دانم درخت چیست

و می خواهم بدانم درخت در خواب چه شکلی دارد

و شانه های ات با درخت چه می گویند .

 وسوسه می شوم درخت بشوم   

و نمی دانم درخت چیست و این ساده نیست

اصلا ساده نیست

و تو می خندی که من درخت نمی شوم

 وسوسه می شوم

و نمی دانم چرا درخت نمی شوم .

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 1:58 توسط کوروش رنجبر |

 

سوز می کند سوز

سوزن در تنم سوز می زند

چشم سوز می زند

سوز سوز می زند

تریاک سوز می زند

عشق سوز می زند

سوز می کند در تنم

تن سوز می کند

بیچاره مرده در خواب سوز می کند

بیچاره زنده

زنده زنده سوز می کند

سوز سوز می کند

سوز از تن اش سوز می زند بیرون

سوز می کند سوز

 

*******************

با یک رودبار زلزله در خانه چه کنم

وقتی سه تار آرام ام نمی کند.

خواهر به تیغی می نازد که رگ اش را خواهد برید

و دیگر قلبی برای مادر نمانده است که درد بگیرد .

سیگار  سیگار  سیگار

دود در من راه می رود

من نمی روم

و رفتن از من می رود که برود

راه در من راه می رود

دود در من دود می شود .

تو نیستی که ببینی چه خاکستر سردی شده ام

و دیگر روحی نمانده است که دود شود .

سیگار آخر را از تو می گیرم

که نگاه ام نکردی . 

+ نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 16:18 توسط کوروش رنجبر |

به فنجان چای ات نگاه می کنی

و تلخی اش را زمزمه 

که چه وقت ها به زندگی می ماند

گاهی تلخ

و سرد که می شود

دیگر نمی خواهی .

دود سیگاری که از کنار چشم های تو عبور می کند

در موهای ات گم می شود

که دانه دانه به سفیدی رسیده اند

و من به قندی نگاه می کنم

که کنار فنجان ات مانده است

و این که می توانستیم حرف بزنیم 

شیرین

ولی فصل ها می گذرند

و ما به چای نگاه می کنیم

که هر لحظه سردتر می شود.

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 0:10 توسط کوروش رنجبر |

وقتی بچه بودم

چیزهای زیادی برای پنهان کردن داشتم

سیگار پدرم را توی جورابم می گذاشتم

و ماتیک مادرم را توی کیفم

و اتاق خانه مان همیشه بوی سیگار می داد

و دیوار کوچه مان پر از خط های قرمز بود

و هنوز هم این خط ها را می بینم

که مانع رفتن ام می شوند

و حتی اجازه ندارم

پنجره ی اتاقم راباز کنم

تا هوای تازه بیاید .

و حالا که بزرگ شده ام

بوسه هایم را پنهانی برای دفترم می نویسم

و پنهانی زجر می کشم

و پنهانی می میرم .

 

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 8:30 توسط کوروش رنجبر |

نمی دانم چرا دیگر نمی توانم شعر بگویم

یک سال از زمانی می گذرد که برای چندمین بار

دروغ سیزده بدر را ساخته بودم

یک سال از گره زدن آرزوهای ام

بر ساقه های نازک سبزه ی پژمرده می گذرد.

امسال را نمی دانم

شاید بگویم

آهای مردم !اجازه ؟

ما خیلی خنده مان می گیرد

می شود بی زحمت به این رویای شیرین بگویید

بس کند دیگر.

مردیم از خوشی !

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 16:8 توسط کوروش رنجبر |