اتفاقی بود که در باغ قدم می زدیم ، ناگهان دیدیم ، راست اش ندیدیم ، شنیدیم ،صدای عجیبی در باغ پیچید .
دیدیم ، این بار واقعا دیدیم ، آهویی در باغ ایستاده است ، تکان نمی خورد .هیچ چیز تکان نمی خورد .
ما هم تکان نخوردیم ، مبادا تکان بخورد ، آهو تکان بخورد ،زیبایی اش تکان بخورد ، برود جای دیگری که تکان های زیادی دارد و هیچ چیز ثابت نیست .
ما نمی خواستیم تکان بخورد ، ایستادیم ، تکان نخوردیم ، به تماشای آهو ماندیم .
چون آهو بود ، زیبا بود ، آهو کلمه ای زیبا بود . ما از یاد برده بودیم ، نمی دانستیم چگونه بر زبان بیاوریم ،پس ماندیم ، نگاه اش کردیم تا یاد بگیریم بگوییم آهو و تکان نخوریم ، وقتی زیبایی مقابل ما ایستاده است .
احساس کردم تو را آهو می بینم ، درخت را آهو می بینم ، زمین پر از آهو شده است و هوا بوی آهو می دهد . من که تا به حال آهو ندیده بودم ، همه جا آهو دیدم .
آهو با من حرف زد ، قدم زدیم ، از روی پل گذشتیم ، به خیابان رفتیم ، ماشین ها بوق نمی زدند و همه جا آهو بود .
آهو با من بود ، من با او بودم . آهو نمی ترسید ، می دانست که نگاه اش می کنم ، نگاه اش
می کنند ، اما نمی ترسید .
ما که از یاد برده بودیم آهو چگونه است در کنار آهو بودیم .
اتفاقی بود که در باغ قدم می زدیم و دیدیم آهو دارد به ما نگاه می کند .
ظاهرا این روزها نگرانی ، تنها دغدغه ای است که می تواند نشان دهد چه قدر به فکر هم دیگر هستیم.غافل از این که ، این لعنتی ، نگرانی ،سودی که ندارد ، هیچ ، باعث آزار هم می شود .
راحت ترین وسیله ، تلفن ، گاهی به کارمان می آید .به کار آن یکی هم می آید؟
نمی دانم .
نگرانی ، اما آن یکی ، که نگران اش هستی ،برای اش مهم نیست.فشار خون ات بالا رفت ، حرص خوردی ،لعنت فرستادی ، مگر می شود؟
نمی شود ، ولی چرا ، می شود.
نگرانی ،.کاری که باید بشود ، می شود.بدون تو ، توهای دیگر.آن یکی ، یا خودش را کشته ،یا تو را به کشتن می دهد.بی خیال دنیا.شماره پشت شماره،جواب نمی دهد.به خودت می گویی ول اش کن.
ولی نمی شود. کاش می شد.کاش می شد.کاش می شد.
گاهی بی خیال بودن خوب است ، گاهی نه .
وقتی همه ی مسیرها به طرف مشترک مورد نظر ختم نمی شود.وقتی خاموش است ،دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است.تف می کنی به دنیا .به خود ات . به رفاقت .
آن یکی چه می کند ؟ نمی دانی .
همان قدر که سعی می کنی راهی پیدا کنی ، همان قدر سعی می کند که راهی نباشد.
که پیدایش نکنی .سوال مسخره ات را نپرسی : خوبی ؟ به تو چه !
به کسی چه مربوط است ؟ عشقم کشیده است که خوب نباشم . مگر فرق می کند ؟
فرق می کند ؟ نه ، نمی کند . ولی چرا فرق دارد .
فکر کن اگرتوانستی شماره ام را بگیر.
***************
نگرانی .ظاهرا . به من چه !
اجازه ندارم خودم باشم ؟ این همه نبودم .بازی کردم . بازی تان دادم .تمام شد . دیگر تمام شد . نمی دانم . شاید تمام نشده است .
حالا هی زنگ بزن . زنگ بزنید . زنگ نمی زنم .
نگران نباشید . من خودم هستم . خودم و دیگر هیچ . اینجای قصه ، تنهایی ی من به خودم
مربوط است . که تنها باشم . که تنها باشید .
تنهایید ؟ به من چه !
زنگ نمی زنم . گند می زنم . به خودم . به تنهایی . به تنهایی گند می زنم . به شما .
به زنگ ها . به شماره ها . ول نمی کنید . نمی روید .
بس است . حرف می زنم . با خودم . با دیوار . با سیگار .
که می سوزد . می سوزم . با سیگار . با دیوار . با عمرم . ول نمی کند .
تنهایی .فکرم ، که با خوداش مسافری دارد . خاطرات ، آغوش ها ، بوسه ها ، رنگ ها .
ول نمی کند . زنگ می زند . زنگ می زنید .
سیگار
مرد با حسرت به بیرون نگاه کرد و گفت : نمیای بریم بیرون ؟ زن گفت نه و رفت توی آشپزخانه.
مرد گفت : پس من رفتم ، و از پنجره به بیرون پرید .از آن بالا شهر ساکت بود .از دیدن این مناظر لذت می برد.حتی سایه ی خودش را دید که بلند و کشیده روی زمین در حرکت بود
و سایه ی دیگری که از عقب به او نزدیک می شد .با تعجب به پشت اش نگاه کرد و زن اش را دید .گفت : اومدی ؟ زن گفت :یادت رفت سیگار برداری .
گاو
سراپا خیس به خانه رسید.پدر بود.در را که باز کرد،کسی نگاهش نکرد.رفت طرف شوفاژ
،خاموش بود.داد زد :چند تا گاو اینجا واستادین نفهمیدید شوفاژ خاموش شده ؟هیچ کس حرفی
نزد.همانطور ماندند و به شاخهای همدیگر نگاه کردند.
دزد
کارگردان گفت یک بار دیگر مرور می کنیم:عصبی هستی،خسته ای،پریشانی،با خودت حرف می زنی،یک آن تصمیم می گیری که کاری را تمام کنی،در حالی که اسلحه ای از بغل کا پشن ات بیرون آورده ای به طرف خانه می روی،در را باز می کنی و زن ات را صدامی زنی،حاضری؟ بازیگر گفت بله.کارگردان در
بلندگوی دستی اش داد زد:همه آماده باشید شروع می کنیم : صدا،دوربین ،حرکت. بازیگر همان کارهایی را که کارگردان گفت انجام می دهد، بعد در
خانه را باز می کند و زن را صدا می زند. زن سراسیمه به طرف در می رود
و با دیدن مرد شروع می کند به جیغ زدن.بازیگر با تعجب نگاه می کند و
نمی داند چه اتفاقی افتاده است،پیش خودش فکر می کند این زن کیست،اینجا
چه می کند.گیج شده است،این که جزو فیلمنامه نبو ده است،خواست چیزی بگوید که از پشت ضربه ای به سرش می خورد و می افتد.زن به شوهرش گفت به موقع رسیدی، اگر نبودی معلوم نبود چه اتفاقی می افتادو به اسلحه اشاره کرد
.مرد گفت نگران نباش،همه چیز درست می شود،تا من دست و پای این
را ببندم زنگ بزن پلیس بگو دزد گرفتیم.
خواب دیدم که توی یک بطری گیر افتاده ام و هیچ کس دور و برم نیست و بیهوده تلاش
می کنم که از آن بیرون بیایم و هر چه فریاد می زنم کسی صدای ام را نمی شنود.آن قدر تلاش می کنم که خسته می شوم و خواب ام می برد.در خواب می بینم که در جایی قدم
می زنم که آشنا نیست و مشغول لذت بردن از اطراف ام هستم .ناگهان صدایی می شنوم
که کسی کمک می خواهد.با دقت گوش می دهم و به طرف صدا می روم و مردی را
می بینم داخل یک بطری گیر افتاده است و فریاد می زند و کمک می خواهد .بطری را بلند می کنم و نگاه اش می کنم و از تعجب خشک ام می زند .آن مرد من بودم .هر دو به هم نگاه می کنیم .می خواهم نجات اش بدهم ولی همان موقع از خواب بیدار می شوم .
باران می بارید .کنار پنجره گنجشک کوچکی خودش را میان پرهای خیس اش جمع کرده بود .پیر مرد همسایه یک ساعتی می شد که ساز می زد .حال خوابیدن نداشتم .ترجیح دادم همان طور به مبل تکیه بدهم و به شاخه ای نگاه کنم که کلاغی تعادل اش را به هم زده بود .باران که بند آمد گنجشک هم پرید و رفت ، حتما جای بهتری را سراغ داشت .پیر مرد خوابش برده بود .هیچ صدایی نمی آمد .نه کسی می رفت ، نه کسی می آمد.مدت زیادی گذشت .احساس کردم کسی در حال بالا آمدن از پله هاست .با احتیاط راه می رفت.انگار غریبه بود .به طبقه ی ما که رسید صدا قطع شد .حتما غریبه بود .پس چرا حرکت نمی کرد .با کی کار دارد .دوباره صدای قدم های اش را شنیدم .داشت پایین می رفت .سرم را به طرف در برگرداندم و گوش دادم . پایین دری باز شد و بسته شد .
منتظر ماندم شاید دوباره صدایی بیاید .به در که نگاه می کردم چشم ام به آینه افتاد که شکسته بود .یاد سوزش دستم افتادم هنوز درد می کرد .خون اش خشک شده بود .مشت محکمی زده بودم .چین های ریزی روی آینه پیدا بود یک تکه از آن کنار کفش ام بود.از توی آن می شد دستگیره ی در را دید .فقط همین .چرا این کار را کرده بودم .یادم نیست. پیر مرد از خواب بیدار شده بود، دوباره صدای سازش بلند شد .به پنجره نگاه کردم .از گنجشک خبری نبود .یک ماشین با سرعت از خیابان رد شد .به دستم نگاه کردم ، درد می کرد .خودم را جمع کردم و چشم های ام را بستم