RSS
چیزی که از چشم تو افتاد
من نبودم
اشک بی مایه ای بود
که راه فرار نداشت
از پشت میزی بلند شد
که نه رنگ صبحانه ی مفصل را دیده بود
نه جفتی که اشک هایش را
پاک کند
به من نگاه نکن
نماندم که بمانم
اشک های تو دیدنی است
تمساح عزیز!